My EunHae Reality

طبقه بندی موضوعی

فن فیک ماهگون قسمت آخر

شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۷:۱۳ ب.ظ

 

"ماهگون"

زوج : ایونهه 

ژانر : عاشقانه، راز آلود، معمایی، تخیلی، ماورائی

بلند،هپی اند

نویسنده : شقایق 
قسمت آخر

 

 

سلام بچه ها..چطورین؟

من که امیدوارم حال دلتون خوب باشه خیلی خیلی خوب ..

رسیدیم به قسمت آخر بالاخره

این داستان رو طبق تاریخی که تو نوت گوشیم دارم دسامبر 2019 شروع به نوشتن قسمت اول کردم 

و دسامبر 2020 تمومش کردم..

البته ایده ش از خیلی قبل تر..یعنی شاید از زمان نوشتن هم نفس تو ذهنم بود.یک یا دو سال قبل از شروع نوشتنش.

میدونم مدت زمان زیادیه . که نوشتن همین 28 قسمت خودش یک سال زمان برده؟

اما من اینطوری ام..توی نوشتن کندم و به هر چیزی قبل از نوشته شدن باید ساعت ها و روزها و ماه ها فکر کنم

مخصوصا تو نوشتن قسمتای اول هر داستان تا وقتی که روی روال بیوفتم خیلی ضعیفم برای همینه که همیشه دیر به دیر مینویسم.

اما حس خوبش اینجاست که اون چیزی که مدتهای زیادی تو ذهن پرورش داده میشه و بعد بیرون کشیده و نوشته میشه

خیلی حس خوبی داره.

بعد از شروع و پایان این داستان و شروع و پایان آپش و حتی داستانای قبل که تو همین وب کلی خاطره به جا گذاشتن یه چیزی رو خوب فهمیدم و 

روی یاداوریش تاکید شد و اونم این بود که زمان واقعا زود میگذره...

پس قدر تک تک لحظاتتون رو بدونید ✨

 

یه یادآوری خیـــــــــــــــــــلی مهم هم کنم!

مثل پارسال که موقه آپ هم نفس هم میگفتم.لطفا جیمیل هاتونو موقعی که دارین کامنت میذارین توی کادر مخصوص به ایمیل برام بذارین

و نگران نباشین کسی جز من نمیتونه ببینه جیمیل رو.یا هم میتونین توی پیام خصوصی جداگونه برام بفرستین ادرس جیمیل رو .

حالا دلیلش چیه؟ 

اینه که یه هدیه ی دیگه هم در راهه و فقط مخصوصا شما خواننده های عزیزم که این مدت کنارم توی وب و یا تلگرام بودین هستش

یه پارت ویژه ی جداگونه یا همون افتر استوری قراره بنویسم و اصلا هم منتشرش نمیکنم و فقط خصوصی براتون میفرستم🤩

مثل پارت ویژه ی هم نفس که پارسال برای تعدادیتون ایمیل کردم 

خلاصه اینم یه اشانتیون دیگه بابت تمام دلگرمی های که مدت بهم دادین

یـــــــــــــــــک دنیا متشکرم ازتون که این مدت کنارم بودین .چه بچه های گروه ماهگون چه خواننده های وب و چه کسایی که پیام ناشناس میفرستادن،

نمیدونین چقددددر ازتون ممنونم که همیشه تشویق و حمایتم کردین و باور کنین اگه این دلگرمی ها نبود هیچ انگیزه ای هم برای نوشتن نبود.

پس کسایی که هر داستانی مربوط به هر نویسنده ای رو دوست دارن اما کامنت نمیذارن باید از کسایی که کامنت میذارن واقعا متشکر باشن

چون درصد بزرگی از انگیزه رو به اون نویسنده میدن و باعث میشن با عشق و دل و جون بنویسه..

 

از ته دلم امیدوارم هممون به روزای بهتری برسیم

امیدوارم بازم بتونم بیام اینجا و یه زمان قشنگ دیگه رو با هم بگذرونیم

پس تا اونموقع مراقب سلامتیتون باشین و فعلا خداحافظ 

لاو یو آل❤️

 

___________________

 

 

___________________

 

همه ی ما فقط دو نوع شب در زندگی مان داریم،

شبی که میخواهیم زودتر صبح شود ،

و شبی که هیچ گاه دوست نداریم به صبح برسد.

و مرز بین این ها تنها یک «او» ست !

ماه زندگی هر کس...

 

 

 


___________________

 

«به پایان آمد این دفتر

حکایت همچنان باقیست..»

 

 

 

  DOWNLOAD   

-the end-

___________________

نظرات  (۳۷)

*در وب را با خجالت باز میکند*

سلاممممممممم😍😍😍

چطور‌ مطوری؟😔😘

امیدوارم که حالت خیلی خوب باشه...😍💙

خب از کجا شروع کنمممم؟😶😶😶

اصلا نمیدونم دیگه ممکنه کی بیای اینجا سر بزنی و یا کی با یه قشنگیجات دیگه میای پیشموووون...پس نمیدونم میخونی اینارو یا نه...😅🥲

فقط میدونم که اول از همه یه عذرخواهی باید بکنممممم...😭😭😭

حقیقتش من گوشیم دستم نبود یه مدت...😭😭

و دیگه نشد بیام اینجا...😭😭😭

و بدون که وااااقعا دلم میخواست بیام و تا اخرش باهات باشم‌ مثل همنفس...😭😭😭که باهات صحبت کنم...

*اشک هایش را پاک میکند*

و خب هنوزم‌ ماهگون رو کامل نخوندم..

فقط اومدم بهت بگم که من از همون اول، عاشق ماهگون شدم و میخوام بدونی که عالیه و من واقعا از خوندنش لذت بردم...😍😍😍😍💙😘و یه خسته باشی بزرگ هم برای تووو...امیدوارم دوستای خوبی که نظراشونو بهت میگفتن حسابی حس خوبشونو بهت منتقل کرده باشن😘💙

و البته بازم شرمندم نتونستم حس خوبمو کامل و با هرآپ باهات به اشتراک بزارم، شرایط زندگی یه مقدار زشت شده بود...😭🥲

و همین دیگه:)

خیلی خیلی لاب یو💙💙💙💙

پاسخ:
*خجالتش را یک لقمه ی چپ می‌کند و میخورد*
سلام به روی ماهگونت 🤩
ایمیلت کووو؟ به محض اینکه جواب کامنتتو دیدی ایمیلتو برام بذار که یادت نره ها
من دیگه بعدا چجوری پیداتون کنم آخه 😭😭💔
معلومه که اینا رو میخونم 😌 دل نداشتم زودتر جواب بدم و خداحافظی کنم باهاشون🙂💔
فدای سرت. واقعا فکر کردی برام مهمه؟ 
اصلا مهم نیس نبودی یه مدت اولا که همه دغدغه و مشکل دارن و من توقع ندارم که همیشه باشن 
بعدم اسم تو توی ذهنم به عنوان خواننده ی پایه ثابت و با وفام مونده🦋 دیگه هیچی جز این نمیخوام(^o^)
الان که دارم جوابتو مینویسم نمیدونم هنوزم خوندیش یا نه امیدوارم اگه خوندیش دوسش داشته باشی و اگه نخوندی هنوز و لینکا رو نداری بیا خودم برات میفرستم. همینجا برام پیام بذار یا تو تلگرام پیام ناشناس. میام سراغت🤩
لاب یو تو جانم💙

شقایق عزیزم اول از همه باید یه خسته نباشید بهت بگم و ازت تشکر کنم❤️ مرسی که یه بار دیگه با قلم دوست داشتنیت، حال دل ما رو خوب کردی...💙

مرسی که مثل همیشه با وجود سختی ها و مشکلاتی که قطعا همه توی زندگی دارن، باز هم وقت گذاشتی برامون و این همه مرتب برامون داستان رو گذاشتی... این خیلی ارزشمنده واقعا💖

هر کدوم از داستانایی که برامون مینویسی متفاوت از قبلی و در عین حال همون اندازه یا حتی بیشتر دوست داشتنیه.

ماهگون هم استثنا نبود... لطیف و دوست داشتنی . در عین حال که فضای آرومی داشت ولی توش اتفاقایی افتاد که نفس رو بند میاورد🥺

 

تغییراتی که هیوک و دونگهمون در طول داستان داشتن اونقدر دلنشین و آروم اتفاق افتاد که لذت بردم، هیوکی که آروم و درونگرا بود و خصلتای ماه گونه داشت، دونگهه ی شیطون و پر سر و صدا و رو توی قلبش راه داد و ارزش موهبتش رو درک کرد❤️

دونگهه ای که آروم و قرار نداشت تحت تاثیر آرامش هیوکش قرار گرفت و شیطنتش رنگ دیگه ای گرفت و در آخر هم که ویژگیهای ماه طور نیمه ی دیگه ش رو گرفت💙

 

شخصیتای داستان همدیگه رو توی گذشته دیده بودن ولی اینقدر ظریف و غیرمنتظره بود که اصلا داستان رو کلیشه ای نکرد، در عوض کلی حس خوب با خودش برامون داشت، حس خوبی که هیوک تموم این سالها عاشق و منتظر دونگهه مونده بود و دونگهه ای که حتی با وجود اینکه معجزه ی کودکیش رو یادش نمیومد دوباره عاشقش شد❤️💙

 

یکی دیگه از چیزایی که خیلی جالب بود و احساساتم رو تحت تاثیر قرار داد، ارتباط روح دونگهه و هیوک بود... هیوکی که بدون اینکه حتی بدونه داره با روح دونگهه حرف میزنه بهش اهمیت میداد و سعی میکرد راهی برای کمک بهش پیدا کنه و وقتی فهمید که این روح دونگهه ست که آرامش نداره پا به پاش عذاب و نگرانی کشید و دونگهه ای که حتی نمیدونست روحش در عذابه، تا وقتی که به خاطر هیوک بالاخره به آرامش رسید و در نهایت دیدیم که مثل هیوک داشت به آگاهی میرسید 💙

 

یه بخشی از داستان از خودگذشتگی این دو نفر به خاطر همدیگه بود، هیوکی که کل زندگیش پاشو از کوهستان بیرون نذاشته بود، به محض اینکه فهمید دونگهه در خطره حتی یه لحظه درنگ نکرد، فقط دنبال راهی بود که خودش رو به معشوقش برسونه حتی اگه تو این راه آسیب میدید، حتی اگه نمیتونست خودشو کنترل کنه، حتی اگه باعث دردسر میشد... قطعا براش ترسناک بوده... فشار همه اینها به علاوه ی فشار ناشی از ترس و نگرانیش برای دونگهه...💔

و البته از خودگذشتگی دونگهه هم بزرگ بود ، خیلی راحت از همه زندگیش گذشت تا بتونه بقیه عمرش کنار هیوک نفس بکشه، حتی اگه گرما براش دلپذیر تر از سرمای کوهستان بود...

در کنارش گرگ های دوست داشتنیمون رو داشتیم، لوناری که شاید اول به خاطر حس مادری و حمایت از گرگ های کوچولوش به دونگهه حمله کرد و بدجوری بهش آسیب رسوند ولی در ادامه براش جبران کرد و کلی حس خوب و عشق بینشون به وجود اومد🥺 حتی برای استقبالش رفت تا بهش حس امنیت و حمایت بده🥺

 

دهکده ای که داشتن با اون فروشگاهشون... اعضای دهکده هم دوست داشتنی بودن، خاله، بچه ها ، جوونایی که جمع میشدن تا دور هم فوتبال ببینن😊

 

کیوهیون... کسی که قطعا نقش پررنگی تو قشنگ تر کردن زندگی دونگهه داشت... و در آخر هم بهش کمک کرد تا راحت تر و سریع تر تصمیم درست برگشتن کنار کسی که دوسش داشت رو بگیره💙

 

پرورشگاهی که دونگهه توش بزرگ شد... ممنونم ازشون که تا جایی که تونستن براش خاطره ی خوب گذاشتن ...

 

یکی دیگه از قشنگیاشون جادوهایی بود که با هم میکردن😍از آرامش هیوک وقتی که داشت به دونگهه کمک میکرد تا قدرتش رو کنترل کنه، گرفته تا وقتی که با هم دیگه شفق درست میکردن❤️💙

 

And They Lived Happily Ever After...💙❤️💙❤️

 

دلم براشون تنگ میشه...😭 

ولی همونطور که خودت میگی اونا دارن توی کوهستان به زندگیشون ادامه میدن🥺

نمیدونم داستان بعدیت رو کی میتونیم بخونیم، اصلا تصمیمشو گرفتی یا نه، ولی دلم میخواد بشینم یه گوشه واسه خودم خیال پردازی کنم، راجع به اینکه دونگهه و هیوک پنج ساله الان کجای زندگیشونن، دونگهه و هیوک هم نفس چی کار میکنن، دونگهه و هیوک ماهگونمون کجای کوهستانن، دونگهه و هیوک تپش با زندگی شیرینشون چه میکنن، دونگهه و هیوک صدایم کن کجای عاشقانه شون هستن و بالاخره دونگهه و هیوک خلسه توی کدوم رویا با هم خلوت کردن...😊❤️💙

 

ممنونم ازت دوست خیلی خیلی خیلی عزیزم🥰😘❤️💙

پاسخ:
وای ببین کیو دارم اینجا میبینم 🙂 عرفانه وقتی اسمتو تو وب میبینم چشام قلب قلبی میشه آخه من از اول آشنایی مون از دوران هم نفس تا حالا چه تو وب چه تو تلگرام که بودی یه تصویر قشنگی ازت تو ذهنم مونده. یه ترکیبی از مهربونی و دوس داشتنی بودن شخصبت و چهره ات که با سافتی احاطه شده🙂😭
خواهش میکنم جانم. آره به قول تو این سختیا رو دیگه تقریبا همه تو زندگیشون دارن و بابت همینم از همون همه ممنونم که قطعا یکیشون خودتی و با وجود تموم درگیری هایی که خودتم عین همه تو زندگیت داری برای من و ماهگون وقت گذاشتی و خوندیش و بهش عشق ورزیدی 💙
ای جان ک اینا برات دلنشین بوده 
آره میدونی.. مدل روند ماهگون اینطوری بود که همه چی آروم آروم همزمان که اونا روزاشونو میگذروندن خواننده هم هماهنگ با اونا پیش می‌رفت طوری که همتون شاهد تمام اتفاقا و جزئیاتای مدتی که دونگهه تو کوهستان بود، دقیقا از زمانی که هیوک بیم برفا بیهوش پیداش کرد و بردش خونه تا زمانی که دوستاش اومدن دنبالش بودین. شاهد تموم روتینا بودین برا همین تونستین به راحتی هم شخصیت هردوشون و هم تغییرات شخصیتاشونو درک کنین و امیدوارم همممششش باب دل بوده باشه و هیچ جاییش ذره ای کسل کننده نبوده باشه🥺
همونطور که خودتم گفتی هیوک تا اواسط داستان نمی‌دونست روحی که باهاش حرف میزنه کیه و خود دونگهه هم از خطرهایی ک تهدیدش میکردن خبر نداشت، من سعی کردم همین نقاط مبهم رو هم همزمان که خود شخصیتا چیزی نمیدونن وارد داستان کنم تا خواننده ها هم همزمان با پیش رفتن داستان درست مثل شخصیت ها اون نقاط و سوال و معما ها براشون روشن بشه و به رازها پی ببرن. بازم امیدوارم کارمو به درستی انجام داده باشم 
جمع بندی حرفات راجع به برداشتی که از از خودگذشتگی هردوشون داشتی خیلی قشنگ و ضعف آور بود :) علاوه بر اینکه بهم نشون دادی چقدر با دقت داستان رو خوندی و این تحلیل و برداشتا رو از ایونهه ی عاشق داستان کردی شنیدنشون خیلی حس خوبی بهم داد. واقعا ممنونم ازت عرفانه ❤️
آره کیوهیون تاثیر به سزایی تو زندگی دونگهه داشت. هم به عنوان رفیق و حامی و کسی که دوسش داره و دونگهه بتونه بهش تکیه کنه هم به عنوان کسی که تو موقعیتی که دونگهه به شهر برگشته بود بتونه تشویقش کنه برای عملی کردن تصمیمش و برگشتن به کوهستان پیش هیوک ماهمون 
Yes😭😭😭
😭😭😭❤️ To Be Continued

بمد آخر حرفات چی میگهههه؟ 🙂🙂🙂❤️
من بعد از خوندن آخر حرفات که اسم همه داستانامو بردی : ⚰️ عرررر
خواهش میشه رفیق با وفای عزیزم❤️.❤️

الان که این نظرو میدم از زمان پایان فیک خیلی گذشته ولی تا همین یکم پیش، پارت اخرو هی باز میکردم هی میبستمش. دو خط میخوندم میبردم و هی ادامه داشت.
اصلا باورم نمیشه تموم شده باشه...ینی واقعا، از معدود خوشیای این دورانم بود و الان دچار افسردگی پس از فیک شدم من😭😂 قشنگ یادمه شبای اپ گوشیم دستم بود هی چک میکردم که خدایا بیاد جان ما🥲 بعد یک روز پرکار شب میومدم میخوندم اصن کل وجودم شکرک میزد😭 اوایلشو خیلی خوب یادمه...اصن از همون بدو تولد این هیوک کراش بود لنتیی
اون صحنش که تو برفا دونگهه رو پیدا کرد، بعد بردش خونه اونهمه ساکت بود😭 دونگهه ام چقد منو حرص داد ۶ سالی پیرم کرد😂 اما واقعا دروغ نیست بگم دلم برای دونگهه ی اون زمان تنگ شده....به نظر شخصی خودم، با این که اشتراک روحشون خیلی خیلی قشنگ و رویایی بود ولی باعث شد واقعا دلم برای دونگهه ی قدیم، برای تفاوتای قدیمیشون، اونجوری که دونگهه پشت سرهم حرف میزد و هیوک گوش میداد تنگ میشه...خیلی دوست داشتم این وجهه دونگهه حفظ شه:( اونموقعا که قهوه میبرد برای هیوک وای کار میکردن تو گلخونه هه چقد قشنگ بووود😭 دورانی ک دونگهه لنگ میزد یادش بخیر😭😂 چطور انقد زود گذشتت😭😭😭 
چقد اروم اروم به هم نزدیک شدنشون قشنگ بود. اونجوری که دونگهه سعی میکرد هیوکو به حرف بیاره و مدلی که ارامش هیوک اونو جذب کرده بود. کلبه اش که کراش محض بود😭 با سقف شیب دار بالاش، شومینه اش، وسایلای چوبیش که بعدا جفت شد، وقتی دورش کامل با برف پر شده، اصن رویایی تر از این داریم مگه😭 یاد اون صحنش افتادم که دونگهه از پنجره هیوکو نگا میکرد با گرگا:) یه جور عجیبی اون صحنه مورد علاقه من بود! ینی به معنای واقعی کلمه اونجا داشتم خون گریه میکردم😂😂😂 چون خیلی دوست داشتنی بود، واقعا احساس پشتش بود، میشد لمسش کرد. جوری که ادم به احساسات بینشون، به رابطه بینشون غبطه میخوره. نه فقط اینجاش، بلکه ذره ذره ی داستان! خیلی خوب میشد باهاش خو گرفت و احساساتش رو فهمید. در عین منطقی بودن پر از عواطف مختلف مرگ کننده بود:) همزاد پنداری، تصویر سازی و به عبارتی روز به روز خوندنش، شد زندگی کردن باهاش. یه مدتی رو با نوشته ی فوق العادت زندگی کردم، خندیدم و دلم نرم شد، و حالا میخوام خیلی خوب بدرقش کنم. خیلی خیلی ازت ممنونم که همچین نوشته قشنگی رو بهمون هدیه دادی❤️ خیلی چیزا بود که از قبلا با خودم برنامه ریزی کرده بودم بگم ولی مغزم همکاری نمیکنه:/ خلاصه که امیدوارم احساسات صادقانه ام به تو برسند😂(فلسفی طور😂) بی صبرانه منتظر کارای بعدیت هستمم! یه خسته نباشید و تشکر بزرگ تقدیم به تووو😭😍❤️

پاسخ:
سلام مبینا*-*
فدای سرت.. خودمم برای جواب دادن بهش دیر کردم امیدوارم ببخشی منو 
انقد خوشحال شدم اینا رو شنیدم. راستش حس میکنم دوران آپ ماهگون همزمان شد با سختیای زندگی خیلیا مون. چون اینو چندتا خواننده گفتن و دیدم بین خیلیا مشترکه میگم. حالا چه از نظر روحی حال دلامون زیاد رو به راه نبود و چه از نظر کاری شلوغ و پر کار بودیم خیلیا مون. برا همین واقعا باعث افتخار و خوشحالیه که می‌شنوم توی اون مدت روزای شنبه و بعد از غروب برات مدت دلنشینی بوده و بعد از کلی کار و مشغله میشنستی میخونیش. ایشالا که به جونت گوشت شده باشه*-*
الهی دور مدل بدرقه کردنت برم من 😭😭😭 نگا چجوری جمع بندی میکنه برا من حرف میزنه😭❤️ 
خداروشکر واقعا خداروشکر که به دلت نشست این داستان 💙
منم ازت ممنونم بابت این همه لطف و محبت بابت این که خوندیش و این مدت رو کنارم بودی. خیلی خیلی ممنونم 🦋
مبینا ایمیلت کوووو؟ 
سلامت باشی جانم و بازم ممنونم🤩🙏🏻

سلام شقایق جانانم

الان که دارم این پیام رو برات مینویسم بدجوری بغض گلومو گرفته اصلا دستم نمیرفت که بیام اینجا برای اخرین قسمت نظر بزارم هنوزم قلبم اخرین قسمتو باور نکرده دلتنگی برای ماهگون خیلی سخته به شدت دلم براش تنگ میشه 

ماهگون یکی از ناب ترین و جاودانه ترین عاشقانه های زیبا بود 

روایتی از عشق ناب و دوست داشتنی که میون دونفر از دو دنیای متفاوت تو دوران کودکی شون همدیگه روملاقات میکنن و به هم وابسته میشن قلبشون به هم پیوند میخوره و دنیای همدیگه میشن وشروع و پایانی که سرتاسربا تمام وجودت قلب و ذهنت رو غرق خودش میکنه و تو گوشه ی قلبت به یادگاری همیشه میمونه😍😍😍😭😭😭😭💕💖💎👏

چقدر جای شنبه ها بی تو خالیه شقایق جانم 

صمیمانه میخوام ازت تشکر بکنم به خاطر تمام زحماتی که برای خلق این اثر زیبا که برامون به هدیه گذاشتی جمله کم میارم در وصف قلم شاهکارت 

نمیدونم چقدر تونسته باشم خواننده خوبی در برابر این حجم از محبتی که برای ما بی منت و بی دریغ در اختیارمون گذاشتی بوده باشم امیدوارم که تونسته باشم در برابر لطفی که به ما داشتی یه گوشه کوچولو هم شده باشه به جا اورده باشم بازم یه دنیا ازت ممنونم 😍😍😍😭😭👏🥀💎

عطرت 

هوا می شود برای نفس 

نامت 

ضرباهنگ در قلب ...

و چشمهایت 

ارامش خاطر... 

مگر میشود!؟ 

کسی یک تنه 

نبض زندگی دیگر شود ...

مرسی یه دنیا خداحافظی رو دوست ندارم بگم به امید دیدار دوباره 

😍😍😭😭😭😭😭😭👏👌😚😚😚

پاسخ:
سلام عزیز هنرمندم
دورت بگردم من آخه 🙂🦋❤️ 
از تویی که همیشه کنارم بودی و با حوصله و علاقه کامنت برام میذاشتی همین انتظار میره:) ❤️
ببین چجوری توصیف میکنه کلیت داستان رو آخه.. ❤️
ببین چجوری با جمله بندیاش منو ناک اوت میکنه .. 🚶🏻‍♀️
تشکر رو که من باید کنم بابت این همه لطف 
و اینکه حتی سوال نداره...همه ی خواننده ها با بودنشون بزرگترین دلگرمی و خوبیو در خق نویسنده میکنن و توام از اون فوق العاده هاش بودی فائزه جانم 
شعرای همیشگیت 😌🦋🦋🦋
و به امید دیدار هنرمند مهربون🌠

نهههههههه چرا باید تموم شه من نمیخوام تموم شههههههههههههه 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

پاسخ:
😭😭😭😭😭💔

سلام مجدد

شرمنده شقایق جون سوالام رو اینجا میپرسم

ولی پیچتون دیگه درست نمیشه؟اخه هم خیلی فعال بودین هم پیج فوق العاده ای بود.هرکس از ایونهه مومنت می خواست پیج شما رو معرفی میکردم الان یکی از دوستام ارمیه بعد تازه فهمیده ایونهه خیلی ریله بعد مومنت میخواست ولی پیجتون دیگه بالا نمیاد.الان دیگه درستش نمیکنین؟

پاسخ:
سلام عزیزم
درست شددددد🤩🤩

شقایق عزیزم سلام. سلامی که کم کم بوی خداحافظی گرفته. خداحافظی کردن از ماهگون سخته. انگار همین دیروز بود که با خبر کامبکت کلی ذوق کردمو بالا پایین پریدم.اما الان قسمت اخر رو خوندم و این ماجرای شیرین رو تموم کردم. شقایق عزیزم ممنونم ازت که چنین صحنه‌های بی‌نظیری رو برامون خلق کردی. ممنونم که باعث شدی کوهستان و برف و هوای سرد برام یه حس و معنای دیگه پیدا کنن و هر بار با دیدن هر منظره برفی دنیایی از خاطره‌های ماهگونی توی ذهنم شکل بگیرن.ممنونم که شنبه‌هامون رو به بهترین روز هفته تبدیل کردی و باعث شدی هر صبح شنبه قلبمون از هیجان یه ماجرای جدید بلرزه و دلمون پر از شور و اشتیاق بشه. ممونم ازت بخاطر تمام این حسهای خوبی که برام به ارمغان آوردی. این چند ماه بعد از عید فشار درسها برام چند برار شده بود و اگر بگم ماهگون حکم ویتامین رو برام داشت دروغ نگفتم.. امیدوارم که دل خودت هم همیشه پر از همین حسهای قشنگ باشه و همیشه شاد و پر انرزی باشی. ومطمئنم که همینطور هم میشه چون کسی که به دیگران شادی هدیه میکنه کارما هم اونو از خوشحالی لبریز خواهد کرد. و صد البته میدونی که خداحافظی بین یه خواننده با نویسنده مورد علاقش بیشتر شبیه یه شوخی بیمزست. من همونطور که بعد از همنفس برای کامبکت لحظه‌شماری کردم، دوباره و دوباره منتظرت می‌مونم که تا هر وقت هم که طول کشید ، با یه معجزه دیگه پیشمون برگردی و روزهامون رو درخشان کنی. و اگر چه این جمله تکرار مکرراته اما از گفتنش خسته نمیشم: شقایق عزیزم، میدونی که عاشقتم مگه نه؟ ;)))))

پاسخ:
سلام نگار جانم. چقد غم انگیزه جواب دادن به کامنتای پست آخر =) خیلی طولش دادم تا جواب بدم اما فکرشم نمیکردم بعد از گذشتن این همه مدت و کلنجار بازم موقع جواب دادن دلم بگیره بخاطر حس خداحافظیش..
ده دقیقه س که دارم همین چند چند حرفاتو میخونم و انقد تحت تاثیرم که موندم چی جواب بدم که در خور قشنگیش باشه. آخه تو همیشه با کامنتات همین حسو بهم میدادی. همیشه توی چند خط از زیباترین جمله ها استفاده میکردی چه در توصیف داستان چه توصیف حس خودت و چه تشویق و تحسین من که هزاران بار بابتش ممنونم.نگار جانم ممنونم که ماهگون رو خوندی و این همه بهش عشق ورزیدی. و از ته دلم ممنونم که انقد بهم لطف داری=) منم عاشقتمممم. مراقب خودت باش تا وقتی که دوباره ببینمت 

سلام^^

همین الان که دارم این متنو مینویسم تقریبا ۶ روز از اپ اخرین قسمت گذشته و من از شنبه که دیدم که اخرین قسمت اپ شده تا امروز نخوندمش ))

فکر کردن به اینکه شنبه ها دیگه چیزی نیست که منتظرش باشم ناراحت کنندست 🤧 و جدا از قضیه ماهگون میدونم که تا مدت طولانی ایی قرار نیست نوشته ایی از شما بخونم و باید ۱ سال منتظر بمونم :(

ماهگون هم به کالکشن فیکای مورد علاقه ام اضافه شد مثل همه ی قبلیا .. کال می ، تپش ، هم نفس ..

کلی دلم برای این هیوک اروم و دونگهه و شر و شیطونی که به واسته روح زیبای هیوک اروم شده تنگ میشه 

برای کلبه ب چوبی هیوک ، کوهستان و برفش و لونار و توله ها هم تنگ میشه چون تو تک تک این قسمتا حسشون کردم و تصویری که ازشون ساختن تو ذهنم میمونه

خوشحالم که هردوتاشون از تنهایی دراومدن. از اول هم شخصیتاشون جوری بود که انگار برای هم ساخته شدن ..

اینکه دونگهه هنوز هم در تلاشه تا شهر و اقیانوسو به هیوک نشون بده خیلی سوییته :>

معجزه ی روحشوننن TT انقدر همه چیز قشنگ توصیف شده کع حس میکنم انگار منم یه گوشه تو اون کوهستان نشستم و دارم نگاشون میکنم ..

اولش که راجبه محدودیتاشون فهمیدن دلم براشون غصه دار شد اما همین نیرو و عشقی که بینشون بود باعث شد از پس هر ناممکنی بربیان

واقعا دونگهه و هیوک این فیک فرشته ن .. خدا نصیب کنههه TT 

و قشنگ ترین منظره و صحنه برای پایان :)) چیزی نمیتونست بهتر از این باشه

کلی ممنونم برای همه ی این حسای خوب و بی صبرانه منتظر نوشته بعدیتون هستم 💙

و اگه صلاح دونستید خوشحال میشم پارت دیگه اییو ازش بخونم

کلی بوس :>💙💙✨

پاسخ:
سلام عزیزم
آره میدونم :( من وقتی حدود سه چهار پارت به آخر باقی مونده بود ناراحتیم شروع شد که دیگه شنبه ها قرار نیس اپی داشته باشم و شنبه ی بعد از قسمت آخر دیدم واو:) واقعا تموم شد.. و ب قول خودت آره.. دیگه مدت طولانی ای قراره این دور و بر نباشم..
باعث افتخارمه که این داستان ام به مورد علاقه هات افزوده شد ^~^
آره میدونی.. ب غیر از آرامش کوهستان و سکوتش که خودشون پر از فانتزی ان، 
تو پارت آخر گستردگیش بیشتر شد، چون دونگهه از آینده حرف می‌زد و راجع به چیزای بزرگتر خیالپردازی می‌کرد..
راجع به محدودیتایی که میتونن دو تایی از پسشون بر بیان و بخشیشونو هم نشون دادن!
خواهش میکنم عزیزم. منم از تو ممنونم که خوندی و دوسش داشتی ❤️
حتما~ بوس بک😗

(پلی کردن آهنگ Fear of the Water)
سلام شقایق عزیزم✨
روزت بخیر نویسنده ی پر انرژی و مهربون من☄️
حال نویسنده ی محبوب و مورد علاقه ی من چه طوره؟🖊️امیدوارم که حال دلت خوب باشه❤️💙
نمیدونم که از کجا شروع کنم...
اول از چی برات بگم...
احساس میکنم همه ی حرفایی که تو این چند روز بهشون فکر کرده بودم به کّل از ذهنم پریدن....
آااامم....
حس عجیبی دارم! آخرین شنبه ی ماهگونیه هفته خیلی زود از راه رسید و زود تر از اون چیزی که انتظار میرفت تموم شد. این آخرین کامنتیه که دارم برات مینویسم و حس خیلی ناراحت کننده ای عه که از هفته ی دیگه نه از ماهگون خبریه و نه از کامنت گذاشتن. سه هفته پیش وقتی که گفتی فقط سه پارت دیگه تا آخرین پارت ماهگون مونده سعیمو کردم که کلی ازش لذّت ببرم و گریه نکنم؛ ولی هفته ی پیش که داشتم کامنت پارت قبلی رو برات مینوشتم، وقتی فکر این میومد سراغم که آخرین آپ ماهگون دقیقا سه روز دیگس و داره انتظارمو میکشه اصلا دست خودم نبود و بغض میکردم. ماهگون...ماهگونی که تو این مدت نسبتا کم (البته برای من) یکی از دلایل شادی هام بود.... ماهگونی که روزو شبام و تک تک لحظات زندگیم با وجودش سرشار از حسای ناب شده بود.... مث یه چشم به هم زدن به پایان رسید.🌕
از پارت ۲۰ به آپ هفتگی رسیدم و میتونم به معنای واقعی بگم تو همین مدت نسبتا کم طعم شیرین آپ هفتگی رو به معنای واقعی چشیدم. ❤️بارها و بارها اینو گفتم بازم میگم... خوندن داستانت با آپ، خیلی برام‌ لذّت بخش تر از قبل شد.! امیدوارم برای یک بار که شده خواننده هایی که با آپ همراه نیستن و منتظرن تا فایل کامل فیکو یه جا دانلود کنن و توی یه روز بخونن.... فقط "یک بار" هم که شده با آپ پیش برن تا بدونن چه اعتیاد شیرینیه. میدونی شقایق من نویسنده نیستم ولی وقتی خودمو به جای تو میزارم و به این فکر میکنم که تمام زحمات یک سالمو بخوام یه جا و تو یه فایل کامل در اختیار بعضی از خواننده هام قرار بدم که تمام زحمات اون یک سالمو توی چند ساعت بخونن خیلی حس مزخرفی بهم دست میده....مطمئنن تو حست خیلی فرا تر از حس منه چون نویسنده ای.💔🖊️
ناراحتم که دیر به جمع خواننده های ماهگونی اضافه شدم و کلی غصّه خوردم و آزو میکردم که ای کاش از همون پارت اول همراهتون بودم.تو این مدت به جرات میتونم بگم که باهاش زندگی کردم. با قلم جادوییت جوری به همه ی جزئیات ریز و درشت پرداخته بودی که به طور قاطع میگم؛کاملا حسش کردم طوری که تبدیل شد به یکی از روتینای زندگیم. همیشه تا شنبه با دلخوشی صبر میکردم و انتظار به جای سخت بودن برام لذت بخش بود و همیشه قبل از آپ آماده می شدم و تمام وقتمو واسش خالی میکردم تا مزه ی شیرین آپ هفتگی رو از دست ندم.💓 شاید باورت نشه ولی هر دفعه با خوندن هر پارت انقدر غرق میشدم که گذر زمانو حس نمیکردم و وقتی به خودم میومدم،میدیدم چند ساعت گذشته. از پارت اول تا همین پارت آخر، سعی کردم که سرسری ازشون رد نشم و اثر ارزشمندتو با تمام وجودم و با قلبم حسش کنم و بهش عشق بورزم و همین کارو کردم.❤️💙✨ انقدر لحظه های شیرینی رو برام ساختی که وقتی بهشون فکر میکنم میبینم عجب لحظه هایی بودن!به قدری لحظه هام به خاص ترین لحظه ها تبدیل شدن که هیچ کلمه و جمله ای نمیتونه اون حسمو بیان کنه و بهت منتقل کنه. بابت این یک سالی که صرف نوشتن این شاهکار کردی از صمیم قلبم ازت ممنونم خالق زیبای ماهگون من.🙏🏻❤️💙
دلم برای ماهگون تنگ میشه. دلم برای قلم فوق العادت تنگ میشه و انتظار برای آپ هفتگی خیلی تنگ تر میشه و همین طور عکسا و آهنگایی که میزاشتی. انقدر حس دلتنگی بهم فشار آورده که به وضوح صدای تپیدن قلبمو میشنوم. الانم که دارم مینویسم اشکام نمیزارن کیبورد گوشیمو ببینم.
آهههه...
گریه میکنم و به عنوان یه خاطره ی بلند مدت تو ذهنم هکش میکنم و بهت قول میدم ‌که هیچ وقت فراموشش نکنم و هر وقت دلم برای ایونهه ی ماهگونمون تنگ شد چشامو بندم و تصورشون کنم و با به یاد آوریشون مثل همیشه لبخند بزنم.

و من چی بگم از شیرینه ای پارت! اونقدر فوق العاده بود که توصیف کردنش با کلمات غیر ممکنه✨💙

شقایق عاشق اینم‌ که داستانت از کلیشه دور بود. دونگهه از وقتی روح پاک هیوک و در واقع روح ماه در تنش دمیده شد تونست با طبیعت ارتباط چشم گیری بر قرار کنه.💓 حتی روح حیوانی لونار به شکل معنا داری براش صرف شد و انقدر با طبیعت خو گرفته که علاوه بر حرف زدن، تونست با ارتباط چشمی هم این ارتباطو با لونار برقرار کنه و چی میتونه قشنگ تر از این باشه!✨

تلاش دونگهه برای اینکه قدرتشو ارتقا بده و کارای جادویی و جدیدی رو انجام بده واقعا قابل ستایش بود. مث وقتی که داشت روی قدرتش تمرکز میکرد و یه هاله ی محافظ از جنس نور ماه که نامرئی و شبیه یک حباب با رنگای سرد و خنثی بود رو تونست دور لونار بکشه و با اینکه نیمه ی راه محو شد و از بین رفت اما ناامید نشد و دوباره تلاش کرد.🥺🤧✨

وقتی دونگهه با استشمام عطر مهتاب هیوک و بوی لوسیون حمام دستشو برد داخل موهای شونه نشده و پر پشت هیوک و انگشتای کشیده و بلندشو داخل موهاش حرکت داد و هیوک غرق لذّت از حرکت دست دونگهه داخل موهاش شد و چشماشو بست، دلم رفت.❤️
-"ازم دور نشو"
-"نمیشم"
گفتن این جمله از زبون هیوک و جواب دونگهه اونقدر دلنشین بود که انگار این جملات تنها از زبون اونا معنای واقعی رو داره.💓

منم مث هیوک با دیدن این حرکت شیرینی که دونگهه دستشو داخل آب رودخونه فرو برد و با کمک موهبتش یه کم برفک و یخ به وجود آورد دلم ریخت.❤️و ما جناب آقای دانلیمون رو دیدیم که از بالا ترین درجه ی موهبتش استفاده کرد و با قدرتش آب رودخونه رو تا جایی که چشم کار میکرد تبدیل به یخ کرد! شقایق انقدر هیجان زده شده بودم و به وجد اومدم که نگم برات!!!🤩🥺🤧

و ما شاهد دونگهه ای بودیم که برای کمک کردن به روحش و عادت کردن به بدنش میخواست ورزش کنه؛ و پاهاشو مقابل پاهای هیوک دراز کرد و شروع کرد به درازو نشست رفتن و بعد از ده حرکت درازو نشست با لحن با نمکش نالید و پرو پرو سر هیوک اعتراض کرد🤭🤧
_"خودت گفتی چهل تا میخوای بری!"
+"پشیمون شدمممم!...بعدشم...من فقط اومدم نگات کنم"
_"و هواسم پرت شد"
+"هیوک!!!

_"بسه"
من برای صدای نفس زدنای دونگهه و به ستوه اومدن هیوک به معنی خاص کلمه مردم!!!!🥺🥴

+"یه جا خوندم که‌‌‌‌...زوجایی که تو اول رابطه ان...تمایل دارن حتی روزی ده بار انجامش بدن"
_ "منم همینقدر به تو تمایل دارم"
این دو جمله منو به بی کران کشوند شقایق!😍✨
شقایق عزیزم عشق بازیشون رو انقد عالی توصیف کردی که اصن جای حرف باقی نمیزاره.!!❤️✨نمیدونم از کجاش بگم...از هیوک هات و رمانتیکی بگم که حتی موقع عشق بازی هم رنگ چشماش نقره ای شدن یا از اون علاقه ی بی قید و شرطی بگم که تو بوسه هاشون ریخته بودن یا اون گردن سفید دونگهه ای که توی چشم های همسرش دلبری میکرد یا دست های هیوکی که مثِ پیچک تن دونگهش رو دوره کرده بودن یا...... اصن من لال شدم!!!!!!😍🥺🤧✨

+"بهم یاد بده موهامو خشک کنم"
_"اینو نباید هیچ وقت یاد بگیری"
+"چرا..مگه خطر ناکه؟ممکنه خودمو بُکُشَم؟"
_"چون خشک کردن موهات کار منه"
با یاد آوری همه ی دفعاتی که هیوک موهای دونگهه رو خشک میکرد باعث میشه دلم بیشتر از قبل براشون ضعف بره و تپش قلب بگیرم.💓💫

"چی میشه اگه ببرمت اقیانوسو ببینی؟یا با هم بریم شهرو بگردیمو هیچ اتفاقی نیفته؟یه بار تونستی بری شهر پس دوباره هم میتونی.... حتی میتونی طوری کنترلش کنی که یه ذره هم اذیت نشی"
دونگهه ای که با اون حجم از هیجان از خیال پردازیاش و اینکه با تمرین و میتونن به کنترل روح و موهبتشون تسلط پیدا کنن حرف میزد؛ به طور قاطع از نظر هیوک به وقوع پیوستن همه ی اونا محال نبود و چی لذت بخش تر از این میتونه باشه که همه ی این چیزا رو با همسرش تجربه کنه و ببینه.🤩🥺🤧
+"ما میتونیم یاد بگیریم خیلی کارا رو با هم انجام بدیم"
_"پس مطمئنم با تو از پس همه چی برمیایم"

وایییییی بی نهایت جا خوردم و سوپرایز شدم!!!😵فقط دو شب از اون شبی که هیوک با هائه اون شوخی رو کرد میگذشت و با این سرعت زنبقا دورو بره کلبه دراومدن‌!! واقعا فکرشم نمیکردم که همچین اتفاقی بیفته!!گلای زنبق زردی که یکی درمیون کنار مهتاب های سفید سر از برف بیرون اورده بودن و اون سفیدیه یکنواخت رو با وجودشون به هم زدن،بی نهایت زیبا و چشم‌گیر بود.😵🤩🤧

-"جادو کنیم؟....جادوی شفق قطبی"
وقتی پیشونی هاشون رو به هم چسبوندن و هیوک گفت به چیزی که من فکر میکنم فکر کن و بعدش عین من روش تمرکز کن تا به آسمون برسه.... شقایق انقدر پر از هیجان این صحنه رو شرح دادی که قلبم به سرعت به تپش افتاد و رسیدیم به اوجش🤩💓.....نور ماه به بالاترین درجه ی روشنایی رسید و باریکه ی نور سبز رنگی که به اندازه ی یه تار مو بود سمت دیگه اسمون به وجود اومد و بعد از چند دقیقه نور های بزرگ سبز و سفید با هاله های کمرنگی از بنفش به وجود اومدن و تو آسمون بی کران شروع کردن به رقصیدن.✨🌌
_"این اولین قدمی بود که برای ثبت کردن حرفت که گفتی میتونیم خیلی کارا رو با هم انجام بدیم"
شقایق واقعا میگم زبونم از اوج این قسمت بند اومده بود و یقینا هیچ کلمه ای نمیتونه قلم جادوییتو که با روحمون بازی میکنه رو توصیف کنه.🤩🤧اصن هم اغراق و یا تملق گویی نمیکنم. شاید باورت نشه ولی وقتی داشتم میخوندم اصلا پلک نمیزدم و از شدت ذوق از چشمام ستاره زده بود بیرون!🤩
_"تا آخرین قدم عاشقتم"
این اعتراف معصومانه و بی مقدمه ی هیوک نه تنها آتیش عشق این دو تا ماه زمینی رو زیاد تر کرد بلکه باعث شد اتیش دیوونگی منم برای عشق پاکشون هزار برابر بشه.!😍🔥

واییی چه قدر ذوق کردم وقتی دیدم هیوک لپ هائه رو گاز گرفت!🤭 از همون پارتای اول تو دلم بود که لپشو گاز بگیره🤭ای جونم الهی من قربون فیشی چلوندنیمون برم که میخنده🤩🤣

واقعا همیشه دوست داشتم دونگهه برای دانلیمون گیتار بزنه و بالاخره لحظه ای که منتظرش بودم از راه رسید‌.😍❤️
اون صحنه ای که سه تا توله گرگ و لونار به تبعیت از هیوک کنار هم نشستن و همشون مشتاق شنیدن نواختن دونگهه شدن کلی قند تو دلم آب شد🤩اوخ انقد دلم میخواس اون لحظه منم اونجا بودم و توله گرگا رو میزاشتم رو پام؛ به خصوص مارشمالو کوشولوی چلوندنی رو و حسابی فشار فشورش میدادم و به اهنگ روح نواز کریسمسی که دونگهه مینواخت در کنارشون گوش میدادم🤩چی میتونم بگم از این حجم از نقل و نباتی که از این پارت میچکید آخه!!چی دارم که بگم من!!!🤩🍬
و بالاخره چشمای دونگهه ای که از قهوه ای به آبی نقره ای تغییر پیدا کرد🤩😵💙تصورشم باعث میشد منم مث هیوک تپش قلب بگیرم و دلم بریزه😵💓
حتی تصور اینکه قراره امشب زیر شفق قطبی دراز بکشن و تا صب به هم خیره بشن و چشمای پرستیدنی همو نگاه کنن و کنار توله گرگا و لونار بخوابن واقعا خیلی برام لذت بخشه😍🌌💙❤️من خودم با اینکه چشمام رنگیه، وقتی یکی رو میبینم که چشماش رنگیه انقدر ذوق میکنم.مثِ وقتی که فهمیدم چشمای هیوک تو داستانت زیر نور ماه تغییر میکنه و نقره ای میشه و حتی هائه که به خاطر تغییر روحش چشماش به آبی نقره ای تبدیل شد انقدر ذوق مرگ شدم که حد ندارهههه.🤭🤩

وقتی از تاکسی پیاده شدن و هیوک موهای دونگهه رو بست بد تحت تاثیر قرار گرفتم!!انقدر ذوق کردم!!😍میدونم دیگه خیلی عادی شده ولی هر بار تصور میکنم که هیوک با اون انگشتای استخونی و سفیدش داره موهای دونگهه رو میبنده ذوق مرگ میشم.😍💙

واو.خیلی این صحنه برام خاص بود‌!👌🏻واقعا میگم!!! اینکه رفتن بیمارستان و بیمارا رو شفا دادن و بهشون یه فرصت دوباره برای زندگی کردن دادن خیلی تحت تاثیر قرارم داد و احساساتیم کرد.💙❤️به خصوص شفا دادن اون دختر بچه ای که دونگهه با لمس سرش یه زندگی دوباره بهش هدیه داد🤧✨تازه بهش از اون آدماس بادکنکیایی که هیوک همیشه از مغازه ی خاله میخرید داد.خب من عررررر😭منم میخوام😭

قدم زدن دونگهه و هیوک، دو تا ماه زمینیمون توی هوای ابری کنار هم و با دستای قفل شدشون به هم و حلقه های جفت و چشمگیرشون که باعث میشدن زیبایی اطراف به چشم نیاد، به نظرم یکی از زیباترین لحظه های عاشقانه ی واقعیه.😍اونقدر قشنگ شرحش دادی که کاملا حسش کردم.❤️💙✨

اومو میدونی وقتی اولش آخرین عکسی که واسه این پارت گذاشته بودی رو دیدم با خودم فکر کردم قصد و هدفت از گذاشتن اون عکس این بوده که میخواستی خاطراتی که از پارت یک تا الان با ماهگون برامون ساختی رو با این عکس یه جا برامون تداعی کنی ولی وقتی اون تیکه آخر رو خوندم اون موقع بهتر فهمیدم عکسه برا چی بوده و غافلگیر شدم🤩مطمئنن کلبه ی چوبی دو نفرشون با چسبوندن اون عکسا قشنگیش چند برابر میشه😍✨

وایییییییییییییی باورم نمیشه که کیو بالاخره تونست هیوک رو ببینه!!!!😱 انقدر ذوق مرگ شدم که حد نداشت!! راستشو بخوای از اولشم اصلا به اینکه هیوک بقیه رو ببینه فکر نمیکردم ولی همیشه دلم میخواست کیو رو ببینه.🤭خیلی سوپرایز محشری بود شقایق.😍

این اولین باری بود که هیوک اومده بود به یه رستوران و همون طور که خودتم گفتی دونگهه شیفته ی به تحقق رسوندن تمام این اولین بارهای ساده و دلخوش کننده برای هیوک بود.😍❤️💙
_"میبینم که بلیط لاکچری ترین هتل سئولو رزو کردی...طبقه پنجاهم ...چه کارا..."
+"پس چی فکر کردی؟میخوام منظره ی سئولو تو شب به هیوک نشون بدم"
-"من چیکار کنم؟من خسته ی بدبختم‌ امروز صبح رسیدم کره"
+"میتونی بیای پیش ما....مهماندار پشت تلفن گفت اتاقی که رزو کردیم بزرگه و تخت اضافه هم داره........ولی برای خواب یا باید بری خونه ی مامانت یا اتاق جدا بگیری"
_"اوووووووه~البته!!"
واییی این تیکه خیلی خوب بود شقایق🤣 نمیدونم چی بگم اصن. منی که تا چند دقیقه قبلش داشتم گریه میکردم و چشمام اشکی بود با خوندن این تیکه نیشم تا بناگوشام باز شد و کلی ذوق کردم.🤣🤩

"گارسون یکی از منو ها را به کیو داد و دیگری را با حالتی رسمی جلوی "ایونهه" روی میز گذاشت و منتظر سفارش موند"
کلمه ی "ایونهه" تو اون قسمت اونقدر به جا بود که میشه براش جون داااااد!! 😍❤️✨
و تو همون لحظه، هم زمان گفتن"ما گیاه خواریم"
واااو دونگهه هم گیاه خوار شده؟!!! البته خب جای تعجب نداشت.😍

"فاصله ی بینشان را روی نیمکت کمتر کرد و سرش را با آرامش روی شانه ی هیوک خواباند ......هیوک دور از چشم کسانی که در رستوران و در نزدیکی شان بودند موهای دونگهه را نفس کشید و بوسه پر عاطفه ای به سرش زد.....دست هایشان از زیر میز در هم گره خورد و نگاه هایشان به برفی که بیرون به نرمی درحال بارش بود ثابت ماند....
سکوت حکم فرما بود...
اما صدای نفس هایی که به هم وابسته بود...
و صدای قلب هایی که برای هم می تپید با کمی دقت شنیده میشد...
و در این میان زمزمه ی جمله ای شنیده میشد که به نرمی روح ماه قابلیت لمس شدن داشت..‌.
جمله ای که خیالی ترین عاشقانه را به معنای کلمه برای این دو واقعی میکرد:یک روح در دو بدن"

شقایق عزیزم واقعا پایان بی نظیری رو رقم زدی.✨قلبم اونقدر از دلتنگی و پایانش سنگینه که حس میکنم نفس کشیدن برام سخت شده.💓ماهگون عزیزم جوری به پایان رسید که هیچ حرفی برای گفتن باقی نمیزاره.واقعا بی نظیر بود✨❤️💙

شقایق اون پوستر تو صفحه ی آخر کار خودت بود؟😍چون من خیلی دوسش داشتم و حسو حال بی نهایت قشنگی رو بهم وارد کرد؛ جوری که من تا چند دقیقه بهش زل زده بودم و کل پارتو با نگاه کردن بهش برا خودم مرور کردم💙

شنبه شب تقریبا از نزدیکای ساعت 8 بود که اومدم تو وب و منتظر بودم که پارت آخر ماهگون رو آپ کنی. از یه طرف نمیخواستم تموم بشه و از طرفی هم برای خوندنش بی قراری میکردم و هی سایتو رفرش میکردم ببینم کی میزاری. وقتی دیدم ساعت از 9 شب رد شد و آپش نکردی، فک کردم گوشیم عیب برداشته.🤭🤦🏻‍♀️ انقد از وب رفتم بیرون و اومدم تو و انقد به این کارم ادامه دادم که بالاخره ساعت 11:36 شب پارت آخرو آپش کردی.🤩🤭 انقد خوش حال بودم که وب صفحه رو برام نبسته و منو به اسم ربات شناسایی نکرده که حد نداره(چون بارها این اتفاق برام افتاده بود)و دقیقا روز بعدش که میخواستم بیام و برات کامنت بزارم دیدم بهم اجازه نمیده که تا ۲۴ ساعت وارد بشم و ربات شناساییم کرده🤭... و متاسفانه بعدشم درگیر تحویل کارام شدم و نتونستم برات کامنت بزارم و امروز بعد از شیش روز دارم این کارو میکنم🥺 مثلا عزممو جزم کرده بودم که برای پارت اخر اولین نفری باشم که کامنت میزاره🥺🤧 انگاری واقعا فرست کامنت به من نیومده. ستاره شیلپهه🤭🤦🏻‍♀️
مرسی از اینکه همیشه با حوصله به تک تک کامنتام جواب میدادی😍 با اینکه بیشتر وقتا شرایط بهم اجازه نمیداد که همون شنبه شب که داستانتو خوندم، برات کامنت بزارم اما تو هر دفعه با جون و دل به پر حرفیای من گوش کردی و اعتراض نکردی و اصلا سرسری رد نمیشدی و با حوصله بهشون جواب دادی و میتونم بگم که خیلی این کارت منو به وجد آورد😍❤️ یادمه اولین باری که پارت 1 خوندم، دقیقا عصر روز جمعه 14 اسفند بود و انقدررررررررررر عاشق اون فضا و جمله بندیات و احساساتی که درونشون به کار برده بودی شده بودم که تصمیم گرفتم کامنت بزارم. اولش خیلی مضطرب بودم چون از اون جایی که من قلم خیلی ضعیفی دارم نمیخواستم که به اثر زیبات با حرفام خدشه بزنم و حتی قبل از اینکه برات بفرستمش برای یه لحظه پشیمون شدم ولی بعد که فکر کردم دیدم، با زحمتی که تو برای نوشتن ماهگون کشیدی و اثر بی نظیرتو در اختیارمون قرار دادی جا داره که حتما ازت تشکر کنم؛ حتی با اینکه قلم من به زیبایی قلم تو نیست.😍و دقیقا جمعه ی هفته بعد با دیدن جوابت کاملا سوپرایز شدم!!!!!😵 اولش اصلا باورم نمیشد که جوابمو دادی و با چند بار خوندن بالاخره باورم شد چون از اونجایی که کامنتم برای پارت اول بودن فکر میکردم ممکنه حالا حالا هااا نبینیش. انقد صمیمانه و خودمونی جوابمو داده بودی که میتونم به جرات بگم کل استرسم ریخت و اشتیاقم برای نوشتن کامنت برای پارتای بعد چند برابر شد!!😵🤩بهم گفتی "برو بخون داستان رو نیاز نیس به خودت زحمت بدی واسه همه ی قسمتا نظر بذاری باشه؟" ولی مگه من میتونستم این کارو کنم!!!!!!😵 با اون حجم از انرژی مثبت و اون لحن شیوایی که تو حرفات به کار برده بودی منو ترغیب کردی که برای پارتای بعد هم کامنت بزارم.🤩
ممکنه باورت نشه اما کامنت گذاشتن برات تو این مدت به لیست کارای مورد علاقم اضافه شده بود چون از این طریق میتونستم هم احساساتم و هم اون حسای قشنگی که به وسیله ی ماهگون بهم وارد میکردی رو برات بگم و هم تونستم بیشتر باهات دوست بشم😍 ....و خلاصه اولین کامنتم سبب آشناییم با نویسنده ی محبوبم شد و از این بابت بی نهایت خوش حالم🤩 حتی لایق دونستی و میخواستی منو داخل چنل ماهگون اد کنی و من انقدر ذوق زده شده بودم که نمیتونستم یه جا بند بشم و از چشمام قلب😍 و ستاره🤩 زده بود بیرون اما متاسفانه وقتی دیدم، که خیلی دیر شده بود. با همه ی این حرفا فقط میخواستم بگم خیلی خیلی برام ارزشمند بود.😍 همین که خواستی منو به چنل عزیز ماهگون دعوت کنی و نشد اما خیلی خوش حال شدم. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی!!!😍❤️✨
تو جواب کامنت هفته ی پیشم گفتی "هنوزم میخوام مستقیما باهات حرف بزنم و چت کنیم" باورت میشه مث این تیتاب خورده ها شده بودم و انقدرررررر ذوق کرده بودم که حد نداشتتتتتت!!!!! 😵🪦بد جور دچار فوران احساسات شدمممم(من مرگگگگ...من لههه...من جررررر😵)هنوزم که هنوزه از هفته ی پیش تا الان در پوست خودم نمیگنجم!!!😵😵😵

میدونم قبلا هم گفتم ولی بازم میخوام بگم... انقدر زیبا مینویسی که هر خواننده ای غرق توصیفاتت میشه.✨ اینکه تمامی عناصر داستان مث تیکه های جورچین کنار هم قرار گرفتن و بالاخره همه چی برامون روشن شد خیلی برام لذت بخش بود.💫 مرسی که با ماهگون عزیزمون و با قلم معجزه آسات تک تک ثانیه ها...دقیقه ها...ساعت ها...روزها...هفته ها...و ماه هامون رو پر از شیرینی و آرامش کردی و
کلمه ی متشکرم و نظیر اون نمیتونه حق مطلب رو ادا کنه و واقعا نمیدونم چه جوری باید این حجم از حسای نابی رو که تو این چند ماه بهم انتقال دادی رو برات جبران کنم.💓💙✨
واقعا از ماهگون ممنونم چون برام فقط یه داستان از تعامل و زندگی ایونهه نبود، بلکه یه پل ارتباطی بین و منو تو شد و از صمیم قلبم میگم... واقعا خوش حالم از اینکه باهات آشنا شدم و باعث افتخارم بود که همچین اثر فوق العاده ای رو خوندم.😍و در آخر میخوام یه بار دیگه ازت تشکر کنم بخاطر همه زمان هایی که صرف نوشتن ماهگون کردی و با ماهگونت مرحمی رو دلای خستمون شدی.❤️💙امیدوارم به زودی شاهد یه شاهکار دیگه ازت باشم و منتظر اثر های قشنگت که قلب من و همه ی ایونهه لاورا رو به تپش درمیاره میمونم.😍😉
شقایق عزیزم برات آرزوی بهترینا رو از درگاه خداوند منان خواستارم و امیدوارم روز به روز از پله های ترّقی بالا بری و حال دلت همیشه خوب باشه💙✨هیچ وقت خسته نشو و جا نزن💪🏻 یادت باشه دنیا گرده؛ هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی شاید در نقطه شروع باشی.زندگی ساختنیه نه موندنی پس بمون برای ساختن...نساز برای موندن.💓
خیلی مراقب خودت باش نویسنده ی محبوب من🤩🖊️
دوسِت دارم😍دلم میخواد محکم بغلت کنم و فشارت بدم😍🤗(اگه اینو نمیگفتم قطعا میترکیدم🤭)
امیدوارم آخر هفته ی خوبی داشته باشی عزیزدلم😍
بوووووووووووس بهت از طرف طرفدار پرحرف و دوآتیشت⭐🤩💙
بای🖐🏻💋

پاسخ:
سلام بر ستاره ی هنرمندم🌠
که برگام همچنان با یادآوری نقاشیای هنرمندانه ش در حال ریزشه.. 🚶🏻‍♀️
حالت چطوره؟
نمیدونم کی جواب این کامنت رو میخونی ولی امیدوارم موقع خوندنش خوب باشی*-*
منم خوبم. الان نزدیک عصره و دارم توی نوت گوشیم جواب کامنتت رو مینویسم و خیلی حس خوبی دارم و خوشحالم چون جواب دادن ب اینا واقعا لذت بخشه
اون قسمت آخرین کامنت رو هم فراموش میکنم و بهش فکر نمی‌کنم سعی میکنم فقط از همین حرف زدن باهات لذت ببرم. شاید آخرین کامنت ماهگون باشه ولی همچنان با هم در ارتباطیم و حرف می‌زنیم و این با ارزش ترینه🦋
وای ستاره آره من همیشه تاکید کردم که خوندن همراه با آپ چقدر لذت بخشه و اونایی ک امتحانش نکردن ی بار حداقل برا یه فیکی اینکارو کنن.انقد خوشحالم ک درک میکنیییی. اصلن هم ب عنوان نویسنده نمیگم. کاملا به جای یه خواننده میگم چون خودمم به هر حال ب عنوان عضوی از فندوم یه خواننده ام و موقعی که نویسنده های قدیمی وب داشتن و اونجا داستان آپ میکردن من دنبال میکردم و الانم داستانای دوستامو ک در حال نوشتن یا حالا اپن دنبال میکنم و واااااقعا یه اعتیاد شیرینه.
اینطوری بگم که خوندن فیکی ک در حال اپه بیشتر تو ذهن موندگار میشه تا این که یه روزه بخونی تمومش کنی.
فدای توام برم که انقد با درک و شعوری و خودتو به جای من فرض کردی و قدر اون تایمای نوشتن رو میدونی🥺
من از ته دلم ممنون و خوشحالم که از زمان آپ لذت بردی و دوباره هم میگم که اصلا هم مهم نیس از پارت بیست همراه شدی چون مهم اینه که تا آخرش موندی و حتی بیخیال اولش هم نشدی. این که برای تمام قسمتا با حوصله کامنت گذاشتی هر بار که میرفتم کامنتای قبلتو جواب بدم به من این حسو میداد که از اول داستان همراهم بودی نه از پارت بیست! پس خودتم چنین چیزیو تصور کن و دیگه نبینم بگی راجبش ناراحت بودی❤️
منم قول میدم با نوشتن چیزای کوچیک راجبش و آپ کردن چنلش کاری کنم که دلتنگش نشین تا خاطره ی خوبش برا همیشه موندگار بمونه.
بریم سر داستان حالا.. 
دونگهه به همین سرعت میخواست همه چیو امتحان کنه و یاد بگیره. ولی تلاشش قابل تحسین بود و استعدادشو داشت نه؟ چون توی همون مدت کم خیلی چیزا رو یاد گرفته بود و هنوز سعی داشت تمرین کنه.
حالا که نیمه ی روح هیوک تو بدن دونگهه س و از لحاظ روحی هم به هم وابسته ان شاید از نظر فاصله نهایتا بتونن تا به اندازه ی پایین رفتن از کوه و فاصله ی خونشون تا روستا از هم جدا باشن چون فاصله بخاطر روحاشون براشون خوب نیس.اما همین که هیوک توجه و نگرانی نشون میده و میگه ازم دور نشو، با اینکه دونگهه دیگه کاملا در امانه، قشنگ نیس؟ :)
هیوک بهش گفته ورزش کردن خوبه و دونگهه انجامش میده ولی غراشم میزنه😂همچنان خوره ی فوتبال🚶🏻‍♀️دیگه صدای هیوک در اومد 🤭
خاک بر سرممممم، از اون صحنه ی بعدش طوری حرف زدی که اصلا من دیگه هیچی نگم🙈❤️
ولی دیدی چه با جدیت گفت تو نباید موهاتو خشک کنی؟ دونگهه ترسید گفت چیه چرا مگه؟ اونوقت دلیل هیوک این بود که چون این کار مخصوص خود شخص بنده س😌راستم میگه ها. چه معنی ای داره دونگهه خودش موهاشو ببنده؟
حرفای بعدشون راجب شهر رفتن طوری بود که اون روز دونگهه با گفتن اینا و توضیح خیالپردازیاش استارت رو زد. و اون شروعی بود که از همون موقع تا دو ماه بعدش روی تصمیمشون فکر کنن و اون مدت رو تمرین کنن تا آمادگی لازمو بدست بیارن.
و همین اتفاقم افتاد. دو ماه بعدش بدون هیچ مشکلی رفتن شهر و دیگه خبری از اون اذیت شدنایی که اون شب هیوک داشت نبود(شبی که سراسیمه رفت دنبال دونگهه تو شهر و بیمارستان)
شفق قطبی اولین قدم بود. اولین هماهنگی و همکاری ای که میتونه تغییرات بی نظیری رو به وجود بیاره و فکر کن،کلی کار دیگه هم میتونن انجام بدن و ای جووون ک دوسش داشتی *-*
اصن دقت کردی هیوک یه گاز از لپ دونگهه به هممون بدهکار بود؟ 🤭اگه این اتفاق نمیوفتاد خودم از داستان لفت میدادم 🤭
اوهوم بالاخره موقع گیتار زدن دونگهه هم برا هیوک فرا رسید. اونم زیر آسمون شفق قطبی در حالی که به پیشواز کریسمس رفتن *-*
دونگهه اول موهاش دستخوش تغییر شد و رنگشون ب مرور داره روشن تر میشه. اما یادته شبی که هردوشون متوجه شدن دونگهه هم تغییر کرده و شبیه هیوک ماهگونی شده و رفتن صخره ی گلای مهتاب اونجا هیوک مطمئن شد حداقل چشای دونگهه قراره عادی بمونه و تو نور ماه تغییر رنگ نده. اما همینم به مرور زمان اتفاق افتاد و آبی هم به نقره ای آمیخته شد. حالا چشای دونگهه هم تو نور ماه تغییر رنگ میده*-*
آره سر زدن به بیمارستان هم یکی از بزرگترین دلیل و برنامه هاشون برای رفتن به شهر شد و به قول هیوک همه ی آدما لایق یه شانس دوباره ان، به خصوص اون بچه های بیگناه ...
ارههه فقط بعد از خوندن قسمت آخر میشه فهمید معنی اون عکسه چی بوده. میشه گفت مال زمانیه ک ایونهه دوباره برمیگردن کوهستان و عکسای پولاروید رو وصل میکنن به دیوار کلبه🤩
من خودم شدیداااا دلم میخواست کیو و هیوک همو ببینن. تازه هیوک بقیه دوستا دونگهه رو اون روز ک اومده بودن دنبالش دید. بعد کیوی عچلیمون ک بهترین دوست دونگهه س رو نبینه؟؟؟ اصن میششههه؟🌝
جدال دونگهه و کیو سر میز 😂😂 راست میگه. کیو تا هر وقت میتونه پیششون باشه فقط موقع خواب باید مجلسو ترک کنه💀💀
عاره دونگهه هم گیاه‌خوار شد 🤩👍🏻
جانم... خوشحالم که پایانشو دوس داشتی.. خیلی خوبه که اینو میشنوم❤️🙂
نه اون پوستر کار دوستم محدثه بود. دیدی چه قشنگ بود؟ چشای دونگهه هم ماهگونی بود توش🤩
عزیزمممم آره ببخشید دیر اپش کردم اون شنبه🤭وای باورم نمیشه وب همچین کاری باهات کرد 😂هم خنده داره هم کیوت چون زیاد رفرش زدی بخاطرش 🥺 ولی برا خودمم پیش اومده بود چنین چیزی. اون دورانی که کامنتا رو جواب میدادم زیاد رفرش میزدم وب پرتم می‌کرد بیرون 🤭
ای قربونت 🙂 تو هر کارم کنی نمیتونی فرست کامنت بشی، با این حجم از حرفات معلومه نوشتن همین چند سااااعت زمان برده نه؟ :)
واو ببین چقدرم تاریخا رو خوب یادشه :) منم هیچ وقت یادم نمیره اولین بار اولین کامنتی که ازت دیدم چقدر ذوق زده م کرد و با خودم گفتم وای ببین یه خواننده ی جدید پیدا شده که داره برا تک تک پارتا انقد طولانی و قشنگ و پر قلب و اموجی کامنت میذاره و دیگه چ خوشبختی ای بالاتر از این؟ حس منم اونموقع غیر قابل توصیف و البته فراموش نشدنی بود!
پس چی فکر کردی؟معلومه که همه رو با حوصله جواب میدم. اصلا دلیل این که خیلی وقتا دیر جواب میدم به کامنتا، به خصوص این یکی که طولانی ترینشون بود، اینه که میخوام با آرامش بشینم یه گوشه با لذت بخونم و با تموم وجود برا تک تک حرفا جواب بنویسم چون اصلا این چیزا رو سرسری رد نمیکنم. حتی خوندنشونو چه برسه ب جواب دادن!
خاک بر سررممم انقد ازم تعریف نکن من جنبه ندارم آب میشم میرم تو زمین لفت میدم 😭😭😭 *استیکر اون قورباغه عه که خودزنی میکنه*
واقعا خداروشکر که حرف زدن تبدیل شده بود به یکی از کارای مورد علاقه ت.. آنقدرم ب من علاقه نپاش یه وقت پس میوفتم میرم *بازم همون استیکره*
پس چی؟ خودمم خیلی دلم میخواست چت کنیم🤩
معلومه که لایقشی.. شما خیلی بیشترم لایق هستی. خیلی خیلی زیاد ❤️
و بازم مثل همیشه و روال قبل وقتش رسید که تشکر کنم ازت.. من خیلی خیلی خیلی خوشبختم که باهات آشنا شدم. بودن کسی شبیه تو نه فقط به عنوان خواننده ای که داستانامو میخونه بلکه به عنوان دوستی که این همه محبت میورزه و تشویق و حمایت میکنه قطعا یکی از فراموش نشدنی ترین خاطره های آدم برا همیشه میمونه. و من خیلی ممنونم هم از خودت هم از بهونه ی جرقه مانند کوچیکی که باعث شد باهات آشنا بشم. ممنونم روزی که برای اولین بار میخواستی برام کامنت بذاری پشیمون نشدی و اینکارو کردی. ممنونم که برای داستانم اینقدر وقت گذاشتی. ممنونم که دوسش داشتی. ممنونم که حرفای پرانگیزه و قشنگ میزدی بهم هر بار و ممنون که تشویقم میکنی.
خیلی دوستت دارم. امیدوارم حس و حال خوبی که همیشه با حرفات بهم دادی به موقعش به خودت برگرده.
امیدوارم به اندازه ی جمله بندی ها و اموجی های قشنگت حال دل خودتم خوب باشه❤️💙❤️💙
بازم میبینمت پس فعلا بای بای جانم🌠

وای خدا دلم نمیخواد تموم شه

ما از همین الان منتظر داستان بعدی ایم😭❤️

کاشکی دوباره زمستون بشه😢

پاسخ:
😭😭😭
قول نمیدما چون خیلی کندم😭ولی مرسی ک میخونی ❤️

عع چرا دوبار اومد نظرم🙈😅😂

پاسخ:
عیب نداره 🤭❤️

سلام سلام شقایق جونم🥺😍خوبی ؟؟ خوشی؟؟

دیر اومدم چون از لحظه آپ تا الان داشتم ذره ذره قسمت آخرو میخوندم🥺 نمیدونم چرا اینجوری بودم ولی دوس نداشتم این قسمت رو زود تموم کنم هی هرروز یکم میخوندم با آرامش و اشک برا تموم شدنش باز میزاشتم برا روز بعدم 🙈🥺انگار میخواستم یه کاری کنم نبودن این داستان کمتر حس شه برام😭😭

این چندوقت خیلییییییی زود گذشت برام ولی وااااقعا خوش گذشت🤩😍 قبلنم گفته بودم عاشق نوشته هاتم و ماهگون این حسمو بیشتر کرد😍💋❤

مثل همیشه مرسی ازت 😘🥰 موفق و سلامت باشی و امیدوارم زود زود با یه فیک معرکه دیگه برگردی🥺🤩❤

(وی به یک گوشه پناه برده و برای پایان داستان اشک میریزد😭🥺)

پاسخ:
سلام مهرنوش جونم من خوبم تو چطوری؟*-* ایشالا ک خوب باشی 🙆🏻‍♀️
ای خدا بگردم 😭😭😭😭 حالا من چکار کنم با این حجم از دلتنگی برای آپ و شما و وب و همه چی؟ 😭
کامنتا رو کم کم جواب میدم تا روزای آینده این حس خوب همرام باشه و یهو ازش دل نکنم :)
خدا روشکر که بهت خوش گذشت جانم 🦋 سلامت باشی عزیز دلم. اشکم نریز لطفا 😭💙

شقایق😭

این طبیعیه که من دارم گریه میکنم؟! بله خیلی هم طبیعیه و هیچ کس حق نداره رو حرفم حرف بزنه😭🤧

چرا انقدر خوشگلن؟!

چرا انقدر عاشقن؟!

چرا انقدر دل ما رو میلرزونن؟!

خب من از دست جناب ماه با موهای مشکی و چشمای نقره ای و معشوقه‌ی قشنگش با موهای قهوه ای روشن و چشمای آبی نقره ای چیکار کنم؟!😭

چرا این دو تا باید انقدر خوشگل و دلبر باشن؟!😭

هیوک عاشق رنگ آبیه و چشمای دونگهه‌ی عزیزدلش هم آبی شد😍😭

آخه اصلا چی بگم😭

باور کن زبونم بند اومده از شدت قشنگی و زیبایی این قسمت😭

انقدر احساساتی ام اصلا نمیدونم چی باید بگم😭😂🤧

من عاشق اون احساس عشق، اعتماد، اطمینان، صمیمیت، معصومیت، کشش، دوستی و همکاری بینشونم😭

تمام کاراشون باهمه! واقعا همه کاراشونو با هم انجام میدن😭

حتی قبل از اینکه بخوان با هم زندگی کنن و دونگهه توی کوهستان مونده بود هم با هم همکاری میکردن و دونگهه برای قدرت هیوک بهش کمک کردن و الان هیوک بهش کمک میکنه😭

آخه نمیرم براشون که انقدر عاشق همن و بهمدیگه کمک میکنن؟!😭

بزار یکمم از خوشگلی هاشون بگم رو دلم نمونه😂

دونگهه ای که با تاپ آستین گشاد، پابرهنه، با یه کش دور مچ دستش و موهای باز همراه با لونار کنار رودخونه راه میره واقعا زیباترین تصویریه که توی این دنیا وجود داره🥺😍

تازه فکر کن بعدش هیوک هم میاد کنارش میشینه و دونگهه با شیطونی دستاشو میکنه توی موهاش و بهمشون میریزه😍😭

عزیزای دلم😭 خوشگلای قشنگم😭

هر چی قربون صدقشون برم کمه😭

این وسط یهویی یاد یه چیزی افتادم و از اونجایی که حافظه‌م کپی ماهیاس بزار بگمش که یادم نره😅

من از ته دلم از هیوک ممنونم که لپ دونگهه رو همچنان میکشه و حتی گازشم گرفت😍😭

گازش گرفت!! بالاخره گازش گرفت!! خدایا😭😭😭

من همش منتظر این صحنه بودم که هیوک همینجوری و با همین شدت گازگازیش کنه😋😍😭

پسرک ناز خوردنی چلوندنی کیوت😍

تازه انقدر هم خندید که ولو شد تو بغل هیوک😭

آقا من هی این تصویرا رو توی ذهنم ترسیم میکنم هی بیشتر غش و ضعف میکنم😭🤧

فکر کن وسط یه کوهستان پر از برف یه کلبه‌ی ناز و قشنگ وجود داره که دورش پر از گلای مهتاب و زنبقه، توی آسمون هم شفق قطبی تشکیل شده، هیوک با چشمای نقره ای و موهای مشکی و لبای قرمز و تو پرش وسط برفا چهارزانو نشسته، مارشمالو توی بغلشه و سه تا توله گرگ چلوندنی دیگه همراه با مامان جذابشون کنارش نشستن، دونگهه با موهای بلندش رو به روش نشسته و گیتار توی دستشه، چشماش هم آبی نقره ایه و یه هاله‌ی محافظ هم درست کرده!

این پر احساس ترین و زیباترین و عاشقانه ترین تصویریه که میشه دید و مرسی که بهمون نشونش دادی🥺😍😭

دیگه چیا رو نگفتم؟! خدایا احساس میکنم ذهنم خالیه و فقط تصویر این دو تا دلبر توی ذهنمه و هنوز نصفی از حرفامو نزدم ولی یادمم نمیاد چی بودن😭

آخ آخ دیدی از عشق بازیشون نگفتم؟!

من به شدت عاشق اون کششی ام که بین این دو تاست و بعد در عین حالی که دارن برای احساس کردن همدیگه له له میزنن، خجالت میکشن از هم ولی بازم کارشونو میکنن😍😭

اون احساس عشق و شرمی که نسبت بهم دارن خیلی دوست داشتنیه😭

باهم رفتن شهر😭 دست تو دست هم توی خیابون قدم زدن و رفتن رستوران اونم با لباسای زمستونی😭

تازه دونگهه دست هیوکو فشار داد تا آروم بشه😭🤧

دونگهه تمام ذوق و آرزوش این بود که اولینای هیوکو براش رقم بزنه و اینکارو کرد😍😭

دورت بگردم آخه زیباترین😭

جناب ماه قشنگمم که همه کاری تا پا به پای عشق زیباش باشه😭

حالا من با شنبه های بدون ماهگون چیکار کنم؟!😭

ماهگون منطقه امن بود😭

درسته بعضی وقتا دیرتر میخوندمش یا نمیتونستم بیام نظر بدم ولی دلم خوش بود به حضور قشنگش توی روزای شنبه😭🤧

دلم خیلی برای این خانواده‌ی عزیز و قشنگ شیش نفره تنگ میشه😭🤧

از هفته‌‌ی آینده برنامم اینه هر شنبه یه قسمت ماهگون بخونم و خوندنش برای دومو شروع کنم چون واقعا دلم نمیاد ازشون دل بکنم😭

مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی که این شخصیت های زیبا رو برامون به تصویر کشیدی و اجازه دادی این همه تصویر قشنگ و احساسات زیبا رو با هم و در کنار هم تجربه کنیم😍

این دو تا شخصیت خیلی زیبا بودن و خوشحالم که چند هفته کنارشون بودم😍

خسته نباشی عزیزدلم💙🧡

پاسخ:
مینااا😭😭
آره جانم عیب نداره. همه آخر هر داستان بلندی گریه دارن 😭😭❤️بیا اصن بغل خودم گریه کن🚶🏻‍♀️
دیدی چشا و موهاش چجوری تغییر کردن؟ :))
همونجوری در حالت عادی اون موها کراش هیوک بودن.. حالا دیگه رنگشونم تغییر داره میکنه و روشن میشه 
و امان از چشاش🚶🏻‍♀️
چشایی ک هیوکو عاشق کرد.. و حالا ب رنگ مورد علاقه ی هیوک هم تغییر کرد 
عاح هیوکا...دیگه از این دنیا چی میخوای؟ 
آخ آره دقت کردی؟ :)) موقعی ک دونگهه عادی بود هی به هیوک اعتماد به نفس میداد که موهبتش برتره و خیلی کارا میتونه کنه
حالا خودشم جزئی از هیوک شده و اینبار هیوکه که داره همون درسا رو به خودش یاد میده، 
اونم با اعتماد ب نفس و دلگرمی و انگیزه ای که خود دونگهه قبلا بهش داده بود.. 
و هنوزم ب همین ختم نمیشه.. دونگهه به چیزای گسترده تر فکر میکنه و میگه با هیوک از پسش برمیاد 
مثل همین رفتن به شهر، بدون هیچ دردسر و سختی ای و با آمادگی کامل 
دونگهه حالا حالا ها باید لخت بگرده تا وقتی عادت کنه عین هیوک لباس گرم بپوشه 🤭🤭
البته تو این دو ماه عادت کرد و یاد گرفت که تو شهر پوشید 🥺 قبلش ب قول تو با رکابی و پا برهنه بود
آخ خودم از ته دلم میخاست یه بار همینجوری گازش بگیره 🚶🏻‍♀️ گذاشتم محقق بشه💀
یه ده دقیقه ای به اون توصیف کاملت از آخرین صحنه تو کوهستان خیره بودم مینا..
یه طوری قشنگ و کامل گفتیش که یادم رفت این چیزی بود ک خودم نوشتم و انقد دلم رفت برا توصیفای مختصرت 😭😭😭
آره شرم و خجالت دارن هنوز ولی کارشونم میکنن🙂🤫
آخه واقعا خیلی حس خوبی داره برای ما ک بیننده ایم. چ برسه به دونگهه ک داشت اولینای هیوکو رقم میزد 
ک ساده ترینش بردن هیوک ب کافه رستوران و هتل باشه و آخر شب منظره شب سئولو بخواد بهش نشون بده 
و گسترده تر.. رودخونه هان.. اقیانوس.. و خیلی جاهای دیگه 
عزیز دلم.. میدونم چ حسی داری.. آخه چند تا از بچه های خواننده هم همینو بهم گفتن، ناراحت کننده س ک اون حس خوبه براتون تموم شد ولی از ته دلممم ممنونم که انقد دوسش داشتین که براتون اینطور احساساتی داشته 🥺😭💙
فدات بشم. خواهش x 100 ❤️
توام خواننده ی خیلی زیبایی بودی ❤️ دلم برات تنگ میشه 😭
متشکرم یه دنیا 🦋

چه زود تموم شد 😢 این مدت واقعا خوش گذشت بهم 🥺

ممنون و خسته نباشی 💙

پاسخ:
سلامت باشی عزیزم، خداروشکر 🤩
فدایت 🙆🏻‍♀️

شقا :')

شقا چه کردی با ما؟ :)

شقا دلم میخواد بشینم گریه کنم :')

انقدر گریه کنم بلکه خالی بشم :')

این بهترین پایانی بود که می‌شد برای ایونهه دید :')

اون برف اروم و ملیح با لبخند معنا دار هیوک... که رسما به دونگهه میگفت تو جون بخواه من تقدیم میکنم برف که چیزی نیست :)

وقتی رنگ چشمای عشقش میشه رنگی که عاشقشه :)

وقتی اون کوهستان قراره تا همیشه پر از بوی گل های عشق و پر از صدای خنده ی دو نفر بشه :)

وقتی قراره تک تک روزا و لحظه ها شاهد معاشقه ی دوتا از عاشق ترین های دنیا باشن :)

حتی ماهی که به خاطر تنهاییش غصه می‌خورد میتونه هر روز و هر لحظه لبخندهاشون رو نگاه کنه و خوشحال بشه... چون دیگه نه خودش تنهاست و نه هیوک :) 

آرامشی که حالا جزو وجود دونگهه شده نه به خاطر موهبت... به خاطر وجود هیوک کنارشه :) 

و میشه از تک تک حرکاتش حس کرد که چقدر احساس خوشبختی میکنه :) 

هیوک با دونگهه باور میکنه که میتونه همه کاری انجام بده... هیچ چیزی دیگه غیر ممکن نیست :) 

نمیدونم چرا ولی منم احساس دونگهه رو وقتی میگفت میتونه با طبیعت ارتباط برقرار کنه درک میکردم... 

شاید بهتره بگم احساسی که حالا هر دوشون دارن خوشبختی نیست... چیزیه که حتی نمیشه با کلمات بیانش کرد... به اون درجه ای از آرامش رسیدن که از تک به تک لحظاتشون لذت میبرن. شاید یه زندگی روتین وار و ساده ای رو زندگی میکنن ولی انقدر به خاطر وجود هم خوشحالن و آرامش دارن که این روتین ها هم براشون لذت بخشه :) 

به امید اون روزی که هممون قدر لحظاتمون رو بدونیم و اینجوری ازش لذت ببریم :) خوشحالی خیلی ساده تر از چیزیه که فکرشو میکنیم و ممنونم که انقدر زیبا به تصویر کشیدیش و نشونمون دادی :) 

اونقدر همه چیز براشون زیباست که دلشون میخواد این زیبایی رو با دیگران هم شریک بشن :) 

مثل اونجایی که دونگهه گفت سئول برف نیومده و ممکنه مردم دلشون برف بخواد :) 

یا اون خودخواهی کوچیک و دوست داشتنیشون برای فرصت دوباره دادن به اون بچه های معصوم برای زندگی کردن :) 

چی میتونه از این قشنگ تر باشه؟ 

اون لحظه ای که هیوک تغییر چشم های دونگهه رو دید رو تصور می‌کنم... قلبم میریزه :) 

میتونم حسشو وقتی چشمای دونگهه رو موقع تغییر به اون رنگ آبی و نقره  ای کامل حس کنم و حتی حالتش که یه چیزی توی دلش پایین ریخت رو هم درک کنم :) 

اگر به خودم بود دلم میخواست هیچ وقت هیچ وقت تموم نشه... 

ولی شقا لطفا زود دوباره نوشتن شروع کن باشه؟🥺

از همین الان دلم تنگ میشه برای نوشته هات🥺

*و دوباره به فیک های قبلی برای بار بیستم روی می آورد🚶‍♀️

بیا آخر این فیک رو با یه آرزو تموم کنیم هوم؟ :) 

من آرزوم بدست آوردن احساس این آرامش برای همه س :) 

و برای بار هزارم ازت ممنونم... تو فقط یه فیک ننوشتی! این یه درس زندگی بود که هزاران هزار برابر یه فیک معمولی ارزش داشت و ممنونم ازت که این احساس خوبو باهامون شریک شدی :) 

امیدوارم هر جایی که هستی و هر کاری که میکنی، شروع و پایانش با خوشحالی و با کلی موفقیت برات باشه... :) 

حسابی دلمون برات تنگ میشه پس زود زود برگرد چون ما همگی کلی منتظرتیم :) 

یه دنیا بغل و عشق و محبت تقدیم به تو مهربونم 🤗🥺💙😍

(مشخصه دلم نمیخواد بر م؟😂) 

بوس بهت و خداحافظی🤗👋💙

 

پاسخ:
سلام سلام
به پایان آمد این دفتر.. 
🚶🏻‍♀️🔌
صحنه ی آخرو خودم دوس داشتم خیلی 
دلم میخاست با یه همچین آرامش و بی دغدگی ای تموم بشه 
اونم در حالی ک تو شهرن نه کوهستان 
با یه عالمه چالش‌های جدید که پیش رو دارن 
مثل همین قضیه ی بیمارستان اطفال رفتنشون و تصمیمشون برای اینکه چند وقتی یه بار بیان اینکارو کنن. 
دیدی چشاش چ رنگی شد؟ 
حقیقتا باید نقره ای میشد 
چون دونگهه هم بالاخره نیمه ی روح هیوکه و هر تفاوتی ک روح هیوک داره رو دونگهه هم باید داشته باشه 
اما ترکیب آبی و نقره ای شد چون آبی رنگ مورد علاقه ی هیوک بود 
و دونگهه خود مورد علاقه ی هیوک :)
عشق از این تفاوتا ایجاد میکنه.. 
اوهوم حالا دونگهه هم میتونه با طبیعت ارتباط برقرار کنه. 
با هی چی ک اطرافشه.. از آب و درخت و برف و جنگل و حیوانات بگیر 
تا باد و خورشید و ماه و هر چی که روح طبیعتو داره 
و حالا غیر از این 
فرق بزرگتری ک نیمه ی دیگه ی هیوک شدن بهش داد اینه ک خود هیوکو صدها برابر بیشتر میفهمه 
در حالت عادی عاشقش بود. اما حالا که روحش نیمه ی دیگه ی روح هیوکه این عشقه بیشتر حس میشه 
هر احساسی که یکیشون داشته باشه اون یکی هم داره 
هر حرفی ک یکی داشته باشه اون یکی میفهمه 
و تنها چیزی که مریضشون میتونه کنه فاصله س.. 
نمیدونم عزیزم. نمیتونم قول بدم که بعدا بد قول و شرمنده شم 
ولی خودمم نوشتن رو دوس دارم و جلوی فانتزیای مغزمو نمیتونم بگیرم 
امیدوارم بتونم یه روزی بازم شروع کنم *-*
خواهش میکنم 🦋 خیلی خیلی خوشحالم که دوسش داشتی. تشکر از منه✨
متشکرم ازت💙
مراقب خودت باش و سلامت بمون 
خداحافظ فعلا🙆🏻‍♀️

عزیزم ببخش من نظر این قسمتم اشتباها توی قسمت ۲۷ نوشتم. شرمندتم .🙏معذرت که کلی اذیتت کردم سر نظرات این داستان ❤🌹

پاسخ:
فدای سرت عزیزم چ اشکالی داره 🥺خیلیم لطف کردی 🥺 فقط چون کامنت ها رو به ترتیب جواب میدم ممکنه یکم دیرتر بهش برسم چون اول باید کامنتای پارت آخر رو تموم کنم 🙆🏻‍♀️

راستی شقایق جون اون پیج ایونهه ریلیتی مال شما بود دیگه درسته؟سر پیج چی اومد؟من تو سرچ میزنم پیج رو اصلا نمیاره.

پاسخ:
آره عزیزم متاسفانه از دسترس خارج شد. از عذابای اینستا-___-

سلام عزیزم.شقایق جان خسته نباشی.واقعا با این داستان هم پای هیوک و دونگهه عاشقی کردیم،خندیدم و گریه کردیم و همه بخاطر قلم زیبای شماست.

ممنون که با یک داستان دلنشین دیگه مارو مهمون ذهن خلاق و دل گرمت کردی.

هرچه از دل رسد لاجرم به دل بنشیند.بسیار عالی.پایان این داستان عزیز باور پذیر نیست ولی هر پایانی شروع داستانی تازه است.

برات ارزو روزهای پر از شادی و موفقیت های روز افزون دارم.

ممنونم

پاسخ:
سلام عزیزم قربانت سلامت باشی. مرسیییی از لطف خودته *-*
ممنونم ک خوندیش و دوسش داشتی عزیزم 🤩💙
یه دنیا ممنونم بخاطر آرزوی قشنگت و منم برای تو آرزوی موفقیت و سلامتی دارم. امیدوارم روزای خوبی پیش رو داشته باشی 
فدایت❤️

سلام عزیزم باورم نمیشه تموم شد چرا انقدر زود خیلی زود بود برای تموم شدنش هنوزم نیاز به عاشقی داشتن این دو تا دلم نمیخواد تموم بشه چرا خب ولی انقدر شیرینی داشت این پارت آخر که من دوبار خوندم و لذت بردم ازش ممنونم عزیزم بابت نوشتن این فیک جذاب و قشنگ و دلنشین

پاسخ:
سلام سارا جان. آره واقعا برا من یکی که خیلی زود گذشت هنوز باورم نمیشه تموم شد.
خواهش میشه گلم. مرسی از خودت که خوندی و دوسش داشتی. مرسی از لطفت🙆🏻‍♀️💙

اوه نو, اوه نو 

اوه نو نو نو نو نو :(((

خداقوت گنده بهت شقای اگورپگورم!!!  

بزودی خدمت میرسم آبادت میکنم!  :)

پاسخ:
به به ببین کی اینجاست
و ناراحت 🚶🏻‍♀️
باشه لاو. میدونی ک در همیشه بازه 😀

سلااام

چقدر زود به آخرش رسید

ممنون بابت قلم زیبایی که داری

موفق باشی  به امید داستان های  چای نبات لازم دار بعدی  

پاسخ:
سلام عزیزم
آره خیلی زود گذشت 
زمان پرواز میکنه 🚶🏻‍♀️
متشکرم عزیزم توام موفق و سلامت باشی 

سلام

واقعا خسته نباشی

واقعی نوشته هاتو دوست دارم هر چی میخونم سیر نمیشم عاشقانهات رویایی و زیباست  دوستداشتنی

😍😍😍😍😍😍

پاسخ:
سلام عزیزم سلامت باشی
متشکرم نظر لطفته 🙈 مرسی دوسشون داری💙

سلام..

من همونم که دیشب گفت پس من میخوابم صبح میخونم😂 

شقایق 

تو با صدایم کن با پنج ساله با روح و رویا با هم نفس و با این ماهگون لعنتی نمیدونم چرا همش یاد آدم میاری که یه گوشه دنیا ممکنه دو نفرباشن که خیلی نرم دارن عاشقانه زندگی میکنن.

مرسی بخاطر اینکه یبار دیگه با یه اونهه دیگه روحمونو نوازش کردی 💙

خسته نباشی

پاسخ:
سلام
بله متوجه م 😂 حالا همون موقع خوندیش یا اول صبح؟
این همش بخاطر تجسم عاشقانه و ارومی هست ماها از خود واقعی ایونهه داریم :) با این حال یه دنیا ممنونم ک اینو میگی🦋
سلامت باشی عزیزم 

وای قلبم.. وای خدایا من دلم تنگ میشه برای ایونهه جادویی.. برای چشمای آبی دونگهه.. برای هیوک و موهای پرکلاغی و چتری های خوشگلش.. وای میدونی این مدت داشتم به این فکر میکردم که اگه خودشونم ماهگونو بخونن چقدددرررر از تصور داشتن همچین موهبتی لذت میبرن.. ذوق میکنن.. جو میگیردشون اصلا! :)) خیلی خوششون میاد شک ندارم.. کاش بخونن :)) خلاصه که مرسی که این روزای سخت رو برام قابل تحمل کردی. هر اخر هفته ام با ماهگون شیرین میشد.. ممنونم ازت دختر خوش فکر :* راستی برات یاهو گذاشتم امیدوارم مشکلی نباشه. 

پاسخ:
دل خودمم حتی😭😭 هنوز چون اپش تازه تموم شده داغم حالیم نیس وگرنه باورم نمیشه انقد زود گذشت و پرونده ش بسته شد :( عاح آره توام همین فکرو میکنی؟ البته نه حالا ماهگون. کلا یکی از فانتزیام از دوران جهالت در شیپری این بوده این دوتا بشینن فیکای خوب فندومو بخونن یا فیلمشونو بازی کنن. فانتزی قشنگیه :) خواهش میکنم عزیز دلم منم از تو ممنونم که بودی کنارم
آره دیدم عزیزم. نه فکر نکنم مشکلی داشته باشه 

همون اولم گفته بودم عاشق فیکای زمستونیم ، و این عالی ترین چیزی بود ک میشد بخونم..

من فیک های آروم و خیلی دوست دارم....گاهی وقتا آرامشی که میشه از داستانا گرفت انقد زیاده ک میتونی کاملا آروم بودن قلب تو حس کنی..

انقدی حس های بین ایونهه قابل لمس و قلقلکی بودن ک عملا اکلیلی شدن قلبم و حس میکردم

خسته نباشی و ممنونم واسه همچین چیز قشنگی ک نوشتی و خوشحالم این مدت کنار خودت و فیک قشنگت بودم امیدوارم زودی با فیک جدید بیای

از الان دلم تنگ شد برا شنبه های ماهگونی 😭😭😭😭فین فین🤧🤧 

آخجووون قرار قسمت ویژه داشته باشههههه

مووووووووووچ محکم له لپت😘

قلب سفید و آبیمَم برای تو💙🤍

 

پاسخ:
آره میشه گفت همچین روندی داشت چون مخصوصا 
هیوکش تک نفره تو کلبه ای وسط ناکجا آباد کوهستان زندگی می‌کرد و هر چقدرم دونگهه و شخصیت پرشورش وارد این زندگی تک نفره ی هیوک بشه بازم بخاطر موقعیت و محل زندگیشون یه روند آروم دو نفره داشتن 
ممنونم عزیزم سلامت باشی. منم خیلی خوشحالم و ممنون و متشکر ک این مدت کنارم بودی و همراهیم کردی 🤩❤️
ارههه داریم 🤩🤩
ماچ بک بیب😗❤️

واااای خدای من 🥰🤧🥲 باورم نمیشه که تموم شد. 

انگار همین دیروز بود شروع کردمش و حین خوندن از شیطنت های دونگهه و آرومی هیوک ذوق مرگ می شدم 😭❤👌

مررررسی بابت داستان قشنگ و خاصت 🧡💛 واقعا لذت بردم از خوندنش 😭🌹💫🤩

پاسخ:
آره دیگه☹️
خواهش میشه عزیزم ✨مرسی ک دوسش داشتی 🙆🏻‍♀️

سلااااام 🦋

واقعا نمیدونم چجوری تشکر کنم بابت این داستان زیبا واقعا جمله ای برای وصفش نمیتونم پیدا کنم،  خیلی ممنونم که اول هفته ها مونو انقدر قشنگ کردی .

روزای سختی که این مدت داشتم با خوندن این داستان راحت تر گذشت ... مرسی که عشق دو نفری که برام عزیزترینن و انقدر قشنگ رو کاغذ آوردی 

در مورد اخر داستان هم واقعا نمیدونم چی بگم خیلی خیلی قشنگ بود سر دونگهه رو شونه ی هیوک ، نگاهشون به برفی که داره می باره ❄💙

....... اسپیچلس 🚶🏻‍♀️

واقعا واقعا مرسی بابت خلق این شاهکار:)))) 🌒🌖

 

💙🦋💫

 

پاسخ:
سلام مهسا جان
تشکر لازم نیس عزیزم. من داستانی ک تو ذهنم بود و دلم میخواست نوشته شه رو نوشتم و به اشتراک گذاشتمش. بنابراین از تو ممنونم که تو این مدت همراهی کردی منو ❤️
حدس میزدم خیلیا اینطور باشن :( همه روزای سختی داشتیم اما خب یه مدت کوتاهم که شده اینجا با هم بودیم که ارزشمند بود. 
آره خودم تهشو دوس داشتم 😭
خواهش فداتشم🥺🦋💙

خب بلاخره این داستانم تموم شد 

شقایق جون فایل کاملش زود اماده میشه یا نه؟من گذاشتم تموم شه بعد بخونم خواستم بدونم اگه دیر اماده میشه همین قسمت قسمتارو دنلود کنم بخونم

پاسخ:
آره :(
نه راستش فایل کامل آماده نیست اصلا و به این زودی ها هم آماده نمیشه. هر فیکی که تموم میشه لینکای دانلود قسمتاش باید پاک شه و خواننده ها یه مدت برای آپ فایل کامل صبر کنن

وای باورم نمیشه قسمت آخرشه دلم خیلی براش تنگ میشه البته که مثل بقیه فیکایی که نوشتی هزار بار میخونمش .ممنون از قلم خوبت 😘💙💙

منتظرفیکایی خوب بعدیت هستم فایتینگ 👋🏻💙💙💙

پاسخ:
آره دیگه اینم به آخر رسید. مرسی دوسشون داری🤩 فدات 💙

شقایق جون مرسی ازت که این مدت اینقدر مرتب فیکو برامون آپ کردی

کلیی لذت بردم مثل همیشه

فوق العاده قشنگ و‌احساسی بود من واقعااا دوسش داشتم خیلی خیلییی زیاد

امیدوارم بازم برامون بنویسی خانم نویسنده

عکسی که آخر گذاشتی خیلی قشنگ‌‌ بود..با این که به بهترین حالت تموم شد وای من الان

خیلیییی ناراحتم که شنبه دیگه ماهگون نداریم

بدجوری عادت کرده بودم به فضای داستان...

امیدوارم تک شاتی که مینویسی ۱۰۰ صفحه باشه😍😍😍

پاسخ:
خواهش میکنم عزیزم
خیلی خوشحالم اینا رو می‌شنوم خداروشکر 🤩
آره عکسه یه جورایی مربوط به ادامه ایه که باهاش قراره فانتزی بزنیم *-*
وای صد صفحه خیلی زیاده 🤭

من واقعا عاشق فیک هاییم که مینویسی:)

یجوری دلبری میکنن که نمیشه براشون جایگزین پیدا کرد:)

عمیقا ناراحتم که تموم شده اصلا دلم نمیاد بخونمش🥲🥲

بازم برامون از این فیک های قشنگ بنویس:)

پاسخ:
ممنونم عزیزم خیلی لطف داری *-*
بالاخره به آخرش رسید چ میشه کرد :(

سلاااام
شبت بخیر


وااای من مردم
اول از همه عکس آخر چقدر قشنگ بود

بلاخره کیوهیون هیوک دید
یعنی من مردم برای چشماب دونگهه
ای جووونم آبی نقره ای

چقدر با این داستان احساساتی شدیم
به پررو بازی های دونگهه خندیدم
با ناراحتی هیوک ناراحت شدیم

خیلی خیلی مرررسی ازت
تو شرایطی نیستم بتونم بیشتر بنویسم
ولی وااقعا واقعااا مرررسی
دلمون برای دونگهه و هیوک جادوییمون تنگ میشه

تو این روزهاا خیلی خیلی مواظب خودت باش
احتمال بهتر بشم دوباره میام نظر میذارم
بوووس ب همتووون

پاسخ:
سلام عزیزم
چطوری؟ 
آره وقتی قسمت آخرو خونده باشی 
اونموقع بهتر میفهمی عکس برا چیه
برا آینده ی بعد از این قسمت.. 
هممون دوس داشتیم هیوک و کیو همو ببینن😀
راحت باش عزیزم به کم و زیاد بودن نیس 
همین که مینویسی و احساست رو بیان میکنی خیلی ارزشمنده 
امیدوارم حالت بهتر شه 
توام لطفا مراقب خودت باش 
بوس بک *-*

چقدر با اینکه آخرش قشنگ و خوب تموم شد غم انگیز بود🥺 باورم نمیشه تموم شد🥺😭

پاسخ:
برا همین قول افتر استوری دادم که از دلتنگی در بیاییم *-*

اصلا دلم نمیاد دانلودش کنم...😔😔😔😔

چقد سخته خداحافظی😭😭😭😭

چقد سخته زندگی بدون فیک شقایق😢😢

یک دنیا ممنونم ازت بخاطر فیک های جذابت...روزای سختمون با حضور لونارت راحت تر گذشت...

شقایق جان من تو نظرات قبلی فقط اسم میزدم، جیمیل رو وارد نمیکردم الان جیمیل رو وارد کنم درسته؟

پاسخ:
😭😭😭😭😭
عاح آره 
بگردم. خداروشکر ک حس خوبی بهت می‌داده تو این روزا.. 
آره عزیزم جیمیلت اومده 

شقایق😭

من اصلا دلم نمیاد این قسمت رو دانلود کنم، چه برسه به اینکه بخونم😭

وقتی که منتظریم داستان جدیدت شروع شه خیلی دیر میگذره ولی وقتی آپت رو شروع میکنی اصلا نمیفهمیم کی به قسمت آخر میرسیم❤

بعدا میام نظرمو واسه قسمت آخر میذارم فعلا برم یه کم غصه بخورم بعد بخونمش که بشوره ببره😭❤💙

پاسخ:
جانم😭
میدونم چ حسیه 😭
آره واقعا زمان اونطوری خیلی زود میگذره آدم نمی‌فهمه چی شد.. 
برو عزیزم و لطفا غصه نخور ❤️ کامنت هم نذاری عزیزی 💙

من تا حالا جیمیلم رو نذاشته بودم چون اصلا نمیدونستم 😂 توی همین قسمت

 پست الکترونیک میشه دیگه؟ 😅

پاسخ:
آره عزیزم. درسته
برام نمایش داده میشه 

آههه باورم نمیشه بالاخره آپ شد😭🥺🤧

پاسخ:
😭😭😭😭😭😭

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی